وقتی تو را که دیدم آتش...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

وقتی تو را که دیدم آتش به جانم افتاد
جانم به لب رسید و پنهان دگر نماند

گفتم ز عشق بگریز، خندید و گفت: «دیر است»
در سینه غیر نامش، نقشِ دگر نماند

هر بار خواستم باز، از کوی او گریزم
راهی به غیرِ زلفش پیشِ نظر نماند

یک عمر با خیالش، از خویش می‌گریختم
آخر به غیرِ آغوشش هم سفر نماند

دریای اشکِ من را، ساحل نبود و هرگز
از موجِ بی‌قراری، خشک و تَرَم نماند

جان را به او سپردم، چیزی برای خود نه
وقتی که او مرا خواست، سود و ضرر نماند

پایانِ قصه این شد با عشق اگر بسوزی
از آدمی به‌جز یک مشتِ شرر نماند

محمد خوش بین
ZibaMatn.IR
محمد خوش بین
ارسال شده توسط
ارسال متن