مرا روزی مباد آن دم که بی یادِ تو بنشینم ...
خیلی چیزا بود که بگم دردامو ریختم تو خودم...
من تشنه کام و آب خنک در دکان توست.
هر چی نگات میکنم خسته نمیشم
من انگشت نمایم به هواداری رویت
رخسارِ ساده ی تو مرا پاکباز کرد...
باتُو حال خوشم پایان ندارہ
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار...
قلب همیشه بی تجربه است.
تو مثل شب در کوهستان اصیل و گیرایى..
خانه ی قلبم خراب از یکه تازی های توست..
ما ظاهراً آبادهایی باطناً ویرانه ایم ....
حاصل من غم یارست ، خوشا حاصل من..!
بدین صفت که تویی، دل چه جای خدمتِ توست؟
نظر کنم به تو ، نازم به انتخابِ خودم
دیگران خروار اگر باشند ، مثقالیم ما...
بی رُخ جان پرورِجانان مَرا از جان چه حَظ ..؟!
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا...
روی دوش ِدیگران یک روز ترکت می کنم...
آواره ی هوایِ تو دائم غریب بود..!
فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود...
انتخاب اول و آخر قلبم تویی
دوستت دارم فراتر از هر گمانی
بعد از تو... دست و دلم به عشق نمی رود...