مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم...!
و عشق خود از کلامم زاده می شود…
ما به فرمان دل او هرچه گوید آن کنیم...
جان چه میدانست از دنیا چه ها خواهد کشید..؟!
غبار غم برود،حال خوش شود....
شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟
من مُهره مِهر تو نریزم، اِلا که بریزد استخوانم...
به چ کار آیدت آن دل ک به جانان نسپاری...!؟
هذا قلبی، من هٌنا مرّ القساة.. این قلب من است، سنگدلان از اینجا گذشتند
درون آینه ذهن من تویی برجا..
یک آفریده از ته دل شادمانه نیست
شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من...
خوشا شما که جهان می رود به کام شما...
تنگ است دلم قوت فریاد کجائی؟!
تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت...
دانی که آرزوی توست تنها در دلم ️
به هر جا سر زد و الا دل من ...
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
ما قصه ی دل جز به برِ یار نبردیم ... ابتهاج
وسط انقلاب و آزادی یک خیابان به نام کارگر است !
معشوق جان به بهار آغشته ی منی️ براهنی
دی حظِ نَفسْ بودی ، امروز قوتِ جانی...
هر عضو که بی داغِ تو باشد ز تنم نیست!