عشق من دستانت که مال من باشد هیچ دستی مرا دست کم نمی گیرد
جان به جانم هم کنی جانم تویی
آن که سودا زده چشم تو بوده است منم آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم
دست به بند می دهم گر تو اسیر می بری
وسیع باش و تتها و سر به زیر و سخت
بند بند قلب من وابسته ی چشمان توست پاره می گردد همه وقتی نگاهم می کنی
ساز ناکوک من امروز کمی غمگین است گوشه ی عشق دلم از غم او رنگین است
رنگ لبخند تو بر هیچ لبی نیست که نیست
چون به کام دل نشد دستی در آغوشت کنم می روم تا در غبار غم فراموشت کنم
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود می شوم
اگر بر خیزم از جسمم تو هم پا می شوی با من ؟
وقتی نگاهم کرد خلع صلاحم کرد ماندم که با عشقش آخر چه خواهم کرد؟
اندر دل من درون و بیرون همه اوست
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من
سال وصال با او یک روز بود گویی و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
وقت دعا که می رسد جز تو هیچ برای خواستن نمی یابم
به خود آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
روز اول که دیدمش گفتم : آنکه روزم سیه کند این است
به قصد کشت ما لبخند میزد
خانه ی قلبم خراب از یکه تازی های توست
دلم هوای تو دارد هوای زمزمه ات..
تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتی
جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان