ای تپش های دل بی تاب من صحبت از مرگ محبت مرگ عشق مرگ او را از کجا باور کنم
تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را
آن یار طلب کن که تو را باشد و بس معشوقه ی صد هزار کس را چه کنی ؟
آنقدر که تو را می خواهمت می خواهی ام ؟
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
مگرم بمیرم آن دَم که جدا شوم ز یادت
ز تو کی توان جدایی چو تو هست و بود مایی
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود آه به اصرار خودت
کاش به تو وابسته شدن این همه اندوه نداشت
وز دست غمت جان به سلامت نبرم من
به جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم
جان منی جانی منی جان من آن منی آن منی آن من
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست
فراموش کردنت کار سختی نیست کافیست چشمهایم راببندم و دیگر نفس نکشم
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما هر کسی را دوست دارم زود شوهر می کند
پایه هستی که ویرانت شوم ؟
نیفتاد مثل پاییز آن اتفاق زرد او گرم بود و سبز
یک لحظه غمت از دل من می نشود دور
دستانت گرم ترین تصمیمی است که برای همیشه گرفته ام
مرا که با توام از هر که هست ، باکی نیست
و اگر روی شانه ات بخوابم اصحاب کهف خواهم شد
ای خوب من دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
دلم میخواهد میبوسی ؟ یا ببوسمت ؟