متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
[سلام بر عرعر]*
هر بار که کاروانی
با گرد و غبار "عرعر" و
با عطر ریحان باز میگردد،
دلم میگوید این بار
تو نیز با آنها هستی...
بازنگشتی ای عزیزم!
دیر زمانیست که چشمانتظارتم و
از آن دوردستها،
بوی تنهاییِ تو را حس میکنم.
چه وقت بر خواهی گشت؟
تا...
[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]
اربیل... ای شهری از روح و
روحی از شهر...
درخت بلوط بلندبالایی
تا که زندهای، محکمتری و
تا که هستی، شکوفه میدهی
جوانههایت بیپایان شکوفاست.
آوازهات
بر لبهایی سفین* است و
بستهای عقد، با دخترک ابرهای آسمان...
تو شمشالی* هستی
که به سختی دل پر...
[رقصی در من]
رقصی در من پای میکوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن میروند!
به او حسد میورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق میگردد
و نه فرشتهای، همراهیاش میکند!
این چه رقصیست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!...
ببین، که نمیتوانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموختهاند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغهای خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند...
ما گناهکاریم!
به درگاههای شرمساری،...
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم میرباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود میآید و
در تاریکی فرویم میکند...
از جانب تو میآید
به دعا بدل میشود،
و در حضورِ دلم مستجاب میگردد.
من تکهپارهام
گرچه تو که میآیی
چون گلدانی سفالین
مرا...
پنجشنبهها را میشمارم!
پنجشنبهای برای بودن
پنجشنبهای برای تماشاکردن
پنجشنبهای برای یار و
پنجشبهای هم برای شعر و
پنجشبهای برای فقر و نداریام و
پنجشبهای هم برای خدا...
پنجشنبههایم را دوست دارم!
تو بگو نکند در پنجشنبهای بمیرم؟!
نه... نه!
پنجشنبهها زیبا هستند
گرد و غبار مرگ نمیتواند بر آنها...
شلوغی کوچهها،
نالهی دختران شهر است!
کودک همسایهمان، جیغ میکشد
و پیرزنی نذری پخش میکند!
آرامم نکنید،
میخواهم تا مرگ، گریه کنم!
آه، چقدر بدون ترس تکه تکه میشوم!؟
دختران محله،
همچون دستهای از کبوترانِ بالگشوده،
دو تا و سه تا،
در حوضِ آب،
در پس سوختنشان،
رنگ و لعابشان...
زیر گریه میزنم!
گریستنی را بدهکارم،
گریستنی که شاهرگهایم را مسدود ساخته
سرانجامم را
در هم ریخته است...
به رقص بر میخیزم!
آواز میخوانم و
با قهقهه میخندم،
اما روحم همچنان سرکش است و
عجولانه در تکاپوست،
گویی که برای پرواز و پریدن
روزی دیگر را به چشم نخواهد دید...
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکردهام،
پیش از کشتن،
به من بگو،
نفسِ شیرینِ روحت را
برای تصویر کدامین نگاه
فرو میبری؟
رفتنت به مسیر
کدامین آسمان در تکاپوست؟!
شرمندهام!
پنجرهها با نگاههشان
از عرق و شرم آکندهاند...
بینوایم!
خانهای دارم در آنسوی تنهایی،
مرددم!
در آرامش غریب بوسیدن...
شرابی سرخ
بر لبانِ سرخ زنی،
آنگاه که گردِ بیوفایی بر خاکستر نشست؛
آن دم زندگی با هر داستانی
از آسمان میپرسد و
شکایتی از خویش دارد.
من قصهگویم
شبی نیست که با داستانی نو
گوشتان را پر نکنم از نفس،
نگاهتان را از خاکستر!
هر حکایتی درد زایمان گرفته...
آنجا طنابی به گردن و،
اینجا رد طنابی -
بر گردن گلیست.
همراه هم،
بسته به طنابی
همسفر شدیم-
او رفت و من به ماندم.
در جمع نابینایانم،
بینای بصیری،
مرا به منزلگاه یار برساند.
آن چشمی را که
نذر زیارات تو کرده بودم-
چشم راستم بود!
ببخش که تو آه منی!
هرگاه میکشمت،
تنگ میشود نفسهایت.
همه چیز
برای تو مجانیست!
نوشتهای بر دروازهی
«دل من».
وزن و آرایهای!
کفایت میکنی،
برای سرودن
هر شعر و قصیده.
بر روی آخرین
برگ پاییزی،
نوشتم بهار
شرمندهی درخت شدم!