شرابی سرخ بر لبان سرخ زنی...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

شرابی سرخ
بر لبانِ سرخ زنی،
آن‌گاه که گردِ بی‌وفایی بر خاکستر نشست؛
آن دم زندگی با هر داستانی
از آسمان می‌پرسد و
شکایتی از خویش دارد.

من قصه‌گویم
شبی نیست که با داستانی نو
گوشتان را پر نکنم از نفس‌،
نگاهتان را از خاکستر!

هر حکایتی درد زایمان گرفته است
و هر دردی نیز
اندازه‌ی دوستی را ترازو کرده است.

من اینجا،
سقوطِ آخرین برگ را می‌نویسم
که هر شب، به شکلی و
با تمام امیدش به چشم‌به‌راهی‌هایش
کبوتری بال‌گشوده را می‌بیند
می‌بیند...
نه نگرانی فاجعه‌ای
و نه صدای از هم گسستن...

تنها
تابشی به رنگ خاکستر
چون سرابی، خود را نشان می‌دهد
او نیز، از فرط خستگی
به پرتوهای درخشان می‌نگرد،
گویی که سرنوشت،
تنها او را از خود جدا کرده است.

اما من، همچون خواندنِ
خطوطِ کفِ دستم،
آن سرنوشتِ شوم را می‌بینم،
درخششی به کلی ویران، گرد او را گرفته
هر روشنایی اندکی پاییز است و
هر پاییزی بی‌رنگ و بی‌بو!

نمی‌دانم داستانِ کدامین یلدا را تعریف کنم
کدام یک از قهرمانان خواب و رویا و
کدامین فریادرسِ ایام،
مرا قدرت می‌بخشد
تا با چند اهریمن،
به پیکار برخیزم؟

من در گوشه‌ای از زندگی افتاده‌ام و
چشمانم در تصویرِ خرابات جا مانده
پژمرده‌ام، چنان کودکی که
در میانِ گروه مردم گم شده و
فریاد می‌زند:
کجاست مادرم؟
مادرم گم شده است!!!

همچون برگ تاکی خشکم،
که یخبندان زمستان آن را از میان برده باشد
آن‌گاه که
تو در گوشه‌ی ورقی کاغذ
برایم می‌نوشتی:
"تو رفتی، خوش باش!"

این است حکایتِ
زنی درمانده،
در دامانِ زندگی.

ZibaMatn.IR
زانا کوردستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن