چشمم از هر چه بجز چشم تو غافل شده است
خانه ی عشق مرا هست تو ویران کرده
دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند لای موهای پریشان تو انگشتانم
وقتی سهم من از تمام روزهایی که دوستت دارم نگاه کردن به عکسی است که نمی خندد نمی بوسد و در آغوشش شانه هایم آرام نمی گیرد کجای زندگی زیباست !
بسترم صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری چشم من محو جمال مه توست چشم تو پر ز تنفر و نگاهی گنگ است دست من پر ز نیاز و همه مهر دست تو سرد و فقط تو خالیست ...
تبسمی ز لب دلفریب او دیدم که هر چه با دل من کرد آن تبسم کرد
غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
وقتی دلم به سمت تو مایل می شود باید بگویم اسم دلم دل نمی شود
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
مرا به نگاهت معتاد کردی حالا مرا ترک خود میدهی... !
پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم تا بدانی عذر ما را خواستن کار تو نیست
زلف آنست که بی شانه دل از جا ببرد
دل می تپد که بیند در دیده روی خوبت
گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
لب نهادی بر لبم عقل از سرم بیرون پرید میپراند بوسه ات عقل از سر هر عاقلی
بی تو متروکه و بی رهگذرست کلبه من با تو آباد شود کلبه به ویرانه قسم
هیچ می گویی ، اسیری داشتم حالش چه شد ؟ خسته ی من ،نیمه جانی داشت احوالش چه شد ؟
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی چونکه به بخت ما رسد این همه ناز می کنی
عاشقم اهل همین کوچه ی بن بست کناری که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
در غم گداختم یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست
تنها منم که زنده مانده ام در هوای تو
عهد همه بشکستم در بستن پیمانت دامن مکش از دستم،دست من و دامانت