چرا پنهان کنم ؟ عشق است در این آشفته اندوه نگاهم تو را می خواهم که می سوزی نهان از دیرگاهم
گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
تو کجایی ؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی ؟ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام کنار تو من ایستاده ام برای تو تو کجایی ؟
تو فقط چشمهایت را ببند و لبهایت را غنچه کن من چنان دلبرانه میبوسمت که نظم تمام شعرهای عاشقانه دنیا به هم بریزد
چو تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من ؟ تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو ؟
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز و مرا غصه این هرگز کشت
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
میگویند خواب دم صبح بیهوده است تعبیر ندارد فرقی نمیکند دم صبح دم شب دم مرگ دم در تو بیا تعبیرش با من
زیبایی تو قصیده ای است به بلندای ابد که پریشان ترین بیت اش را چشمان دیوانه ات سروده اند
گر نمی کوشی به درمانم به آزارم مکوش مرهم دل نیستی بر سینه پیکانی چرا ؟
بگفت تو ز چه سیری؟ بگفتم از جز تو
قتل غیر عمد یعنی محو تماشایت باشم تو حتی اسم کوچکم را ندانی ....
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
معنی با تو بودن برای من به سلطنت رسیدن است چه قدر در کنار تو مغرورم
قلب من و تو را پیوند جاودانه مهری ست در نهان تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد
رو به هر جانب که آرم در نظر دارم تو را
بیچاره تر از آهم و گمگشته تر از یاد لعنت به هوایت که هنوزم به سرم هست و نیفتاد
من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران اول به دام آرم تو را وآنگه گرفتارت شوم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
باران می بارد و من در انتظار آمدنت ! عجب خیال باران خورده ای ...
حتی اگر خیال منی دوست دارمت ای آن که دوست دارمت اما ندارمت
به خنده گفت اگر جز تو را عزیز بدارم مرا عزیز بداری ؟ به گریه گفتم : آری
من به غیر از تو کسی یار نگیرم ، آری