متن دریا هورامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دریا هورامی
[مناجات]
شادیِ دل ناآرامم را مخدوش نکنید،
بگذارید این رنج و بدبختی،
نفسم را به تنگ بیاورد...
زمینِ تشنه و بیآبم را به ویرانی نکشید،
تا که عصای آرام نگرفتهام،
دلهای آسیبدیده را بیشتر نشکند...
آرامشِ لرزانم را بر هم نزنید،
مگذارید کابوسها و سایههای سیاه،
روحم را به سوی...
هر روز
تا مرز آخرین نفسهایم پیش میروم
و در هر کوچه و برزنی
مرگی درونم میرقصد
گرچه زندگی کماکان
نفس به نفسش را از من قرض میگیرد
لیکن هیچگاه نخواسته
از اندوه و افسوس من بکاهد...
در گلویم،
احساساتی منگ و گنگ تلنبار شده است
که اگر نفسهایم
پیش از من به سخن درآیند
دیوارهای قلبم فرو خواهند ریخت
و رازهای درونم را برملا خواهند کرد.
ناپیدایی
لابلای گیسوان خیسم پنهان است
که مرا از صبحی میترساند
گریههایم به کلام درآیند و
نسیم هم چشمهایم را بگشاید.
بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده میشود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.
در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفتهاند؛
دیدار چراغِ روح را میطلبد.
اگر پای روشنایی نمیلرزید،
راه را گم نمیکردیم؛
آنچه عیانست،
نه چشمها هستند...
ای تمامِ من،
بهشت را از تو طلب نمیکنم،
از دوزخت نیز نمیگریزم؛
تنها خواهشی از تو دارم،
زمانی که خود را از دست دادم،
تو مرا از دست نده!
من برای خودم نماندم،
تو برای من بمان!
دست رل از دستِ روحم جدا نکن؛
در کرانهی سکوت تو،
موجودی...
دوران معجزات،
هنوز سپری نشده است
من مردی را میشناسم،
از نسلِ (کژین*)!
------
* ابریشم: اشاره به لطافت و پاکی
من طلبِ پرواز ندارم،
تنها سکوتی میخواهم،
که در میانِ درد و غمها،
به بال مبدل شود...!
موجی نادیدهام،
به زیرِ هجوم انفاس شب،
پنهان شده...
آنگاه که میگویی:
«دریای من!»،
صدفها را
بر سینهات بگذار
تا زنده شوند،
و من لبریز از مروارید میشوم!
[شکوهمندتر از سکوت]
اشکهایم را بباران بر قلبم،
تا شاید من را از خود پاک کند،
زخمهایم را معبد
جلوس روشناییات کن،
تا یادگار رنجها را با خود ببرد...
اسم و رسمم را از من بستان،
ولی چنان شیشهای، مرا در هم نشکن
مرا مانند سایهای بکُش،
تا روحم، همچون...
[ساکتتر از ستیغ شانههای شب]
اگر عشق، به وصل نینجامد،
من در میانهی راه نخواهم ایستاد
بلکه خودِ راهِ خواهم شد،
چشمانتظاریام
به قلب زمان و زمانه
لهیب خواهد زد
و با تمام زخمهایم،
به یادِ تو، در هم میپیچم...
ای رازِ سر به موم،
من با گامهای بیوقفه،
بر...
اگر اشکهایم،
خاکِ دلم را نشسته...
اگر توبهام،
به آستان حضرت نور
مقبول نیفتاده...
از آن روست که
زیر ردای زهد و پارسایی،
هنوز از خویشتن نرهیدهام
چنگ بر منیتام زدهام!
ژرفتر از سکوت دریا،
مرا از خویش تهی کن
تا از تو لبریز شوم
مرا گم کن، تا به...
در باغِ چشمانتظاری،
خوشهای مژده برایت میچینم-
وصال!
تاری از مژههایت،
پاندول ساعت دل میشود،
نرسیدن یار را!
تلخترین سیلاب،
زخم روی تنهی درخت ون است-
سقز!
پری به دهانِ بادست،
در کوچهپسکوچههای غربت--
پناهنده!
در هم میآمیزند
در در سرخی غروب—
دو شیار شخم!