شعر کوتاه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه غمگین
چشم ازکوچه برنمیدارم
در شبی نا آرام
دریا آشفتگی خیزاب را
به آغوش میکشد
و من
آستین چشمانم خیس است
گفته بودی ســهراب !
"به حــباب نگرانِ لبِ یک رود قــسم
غصـــه هم می گــذرد"
ولی انـــگار
نه غــــم می گذرد
و نه غـــمخواری هست
خــورده پـــیوندِ مـــدام
غـــصه با ثــانیه ها در شـــبِ من
بر تن دیوار دلم
پنجره ای رو به شب است
پنجره ای رو به افق های سیاه
که در آن شیشه از بوی اندوه سفال
غبار آلود است
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست برایِ واژههایی که مردهاند.
ردِ نگاهت را
بر شیشه دل نَشُستهام
حالا قابِ پنجره
تنگتر از همیشه است.
کفشهایم را هم
در ایستگاهِ متروکه جا گذاشته ام
همهجا به بنبست رسیده
حتی در مسیرِ خوابهایم
شهر عشق فرسوده و
عدالت چون فانوسی
در باد می سوزد
آه ای طلوع صبح !
بر من نتاب که امروز
از هجوم غمی عجیب
در انزوای تاریک اتاق
مرگ را مشتاقم...
یک روز آخر،
عصر غمبار یکی از همین جمعههای شوم
از درد عجیبی در سینه
در کوچهای بنبست
به خاک میافتم
با سیگاری سوخته بین انگشتانم
آه...
ای رنجهای مداوم
ای کسالت مرموز
ای لحظههای بیحوصلهی پرتکرار
مرا به شفاعت همین هوای بارانی
رها کنید.
تو که جایی نمی رفتی
من تو را ...
میان این شعرها پنهان کرده بودم . ...
امان از دست این ...
سارقان ادبی
مو به تنم سیخ می شود
خانه ام که هوس کوبیده می کند
کاش گوشت پدرها
حلال بود
یا رب بچرخان
این چرخ فلک را
دیگر زمین ت
جای ماندن نیست
گریخت آرزوهایم
نورت را بال پروازم کن و
محبوس جوانی ام
بازیچهی این روزگار
چه مانده از ما
جز آرزو
که مثل زخمی آرام،
هر شب
دهان باز میکند
و فردا را صدا میزند .
نیستی...
و هر دیوار،
آینهایست
که غیبتت را
بارها تکرار میکند...
و کاش
جنازه تمام آرزوهایی است
که در درون من مردند
_گاه
یک مرد،
گورستانی ست زنده
که هر شب
بی تشییع
بغضی
در آن دفن می شود
دلم می خواست
برای تو بنویسد...
شب نوشت انتظار
ساعت می خواند تاریکی
حالا من در مداری ایستاده ام
با پاهای پیر...
باران
به خاکم می بارد
جز چند لانه استخوان پرنده
حرفی
برای روییدن ندارم
چگونه می شود؟
در وجود من برای ابد مانده ای و
اما عمرت چون گل و پروانه بود!
شعر: رفیق صابر
ترجمه: زانا کوردستانی
چگونه نبودنت را تحمل کنم؟!
وقتی که تمام زندگی
یک سره چشم انتظار آمدنت بودم.
شعر: رفیق صابر
ترجمه: زانا کوردستانی