متن رها شفیعی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رها شفیعی
می شود بیایی و
نیاز من شوی ومن نیازمندت
مثل خون در رگ
مثل نور در شب
مثل باران در پاییز
مثل هندوانه در بلندترین شب سال
دچارم به برق چشمانت
به شیرینی لبانت که
لبانم را شیرین می کند
به صدای خنده هایت که
تن خسته ام را جان...
دل دیوانه پسندم را لاله به لای برگهای پاییز بگذار و بگذر؛
من حتی قطعهای از تو را کنار خود ندارم
لمس خیالت لذتی کوچک و کوتاه ست
میدانی؟!
تو مرا از دلم به دار آویختی!
و من روزهایم را شبیه موهایم می بینم
صدایت را در خیالم بافتم،
خندههایت را در چشمهایم کاشتم.
بوی پیراهنت مرا میبرد؛
از غربِ دلتنگی تا غربِ بیخبری.
تا جایی که دلتنگی هم
نمی تواند نام تورا فراموش کند...