دلگویه های شبانه
حرفهای من و دل که شنونده فهیم ، قلبی لطیف و احساسی پاک می طلبد تا بخواند، بفهمد، درک کند و قضاوت نکند.
می شود بیایی و
نیاز من شوی ومن نیازمندت
مثل خون در رگ
مثل نور در شب
مثل باران در پاییز
مثل هندوانه در بلندترین شب سال
دچارم به برق چشمانت
به شیرینی لبانت که
لبانم را شیرین می کند
به صدای خنده هایت که
تن خسته ام را جان...
گفتم: دوست دارم گوشه ی دنجِ خا نه ام را تا نفسی دوباره بگیرم
با تعجب پرسید چرا؟!
نگاهم را سمت آغوشش چرخاندم
لبخندی زد و باز کرد
او خوب مرا می فهمد.
رها پاییز را اینطوری خطاب می کند؛
ای دستاورد ِ شیرینِ من :
درشبهای بلند تو بود
که برای چشمهای او شعر بافتم...
تو سَراسر ِمنی
که در آرام ترین حالت ممکن
پریشانی هایم را می فهمی...
آرامش از دستان تو آغاز می شود
و عادت وحشی بودنم را کنار می زند
و هوای سرد شهر با بوی نفس های تو گرم میشود.
در غیاب تو
ودر خیالم
به تماشای تو می نشینم
در چشمانت
پریشانی موهایم،
ذوق چشمانم و
لبخند لبانم را می بینم
که یک بوسه ی گرم ویرانش کرده
حتی عطر تنت هم درمان این ویرانی را نمی کند
درنسخه ی درمانم نوشته شده
بی رحمانه با چشمانت جانش را...
باران بوسه های بی امان خدا بر تن های تنهاست
ناگهانی
تندِ تند
بی مکث
بازیگوشانه
و لرزه های ریز
تا سیرابت کند
دل دیوانه پسندم را لاله به لای برگهای پاییز بگذار و بگذر؛
من حتی قطعهای از تو را کنار خود ندارم
لمس خیالت لذتی کوچک و کوتاه ست
میدانی؟!
تو مرا از دلم به دار آویختی!
و من روزهایم را شبیه موهایم می بینم
چشم ها دچارند
دچارِ تماشا
تماشایِ اولین نگاه
قبل از اولین صدا
چشم ها دچارند
دچارِ گفتن
و اشک مترجم صادقی ست
از تمامِ حرف هایی
که ترس از صدا شدن دارند...
چشم ها دچارند
دچارِ فهم
فهمِ تو ازمن
و اما تو در جهالتِ محض...
صدایت را در خیالم بافتم،
خندههایت را در چشمهایم کاشتم.
بوی پیراهنت مرا میبرد؛
از غربِ دلتنگی تا غربِ بیخبری.
تا جایی که دلتنگی هم
نمی تواند نام تورا فراموش کند...
چشمانت دنیای من است
و من مبتلا به دنیاییم که انگشتانم محرومند
از لمست، بوسیدنت و بوییدنت.
خوشحالم از داشتنت
من کمی بیشتر می خواهمت
بیشتر از نجواهای شبانه
بیشتر از احوالپرسی های ساده
تو بگو چه کرده ای با دلم...
تورا گم نکرده ام
وهنوز فراموشی سراغم نیامده ست
اما لرزش لبها و تپش قلبم
مجال گفتن « می خواهمت »را ازمن گرفته ست
و شگفت آنکه در هر رگم « جان منی تو» جریان دارد.
به برکت چشمانت سوگند
جهانی دارم رویایی
ودر آن جانی
که قشنگترین داشتنی من است
و تماشایی می شود چشمانم
وقتی که آرام و بی صدا حضورت را
حس می کنم
محبوب جانم :
از دل من تا وصال تو راه چندانی نیست؛
صبوری می کنم برای دوای که دردهایش
را تو می فرستی با کس نگفته ام با من چه
کرده ای؛ تا نور دیده ات شوم،
تا عیش باتو میسر شود مرا✨
می رسد روزی که
شانه های نجیبت
تمام خستگی هایم را،
لحظه های سنگینم را،
از پا افتادگی هایم را،
و شبهای بی آغوشم را جبران کند
ما آدمها دلخوشیم
به آسمان بعد از ترکیدن بغض،
به اشک شوق بعد از اندوه،
به سکوت بعد از هیا هو،
به رسیدن بعد از نرسیدن های طولانی ،
و به چایی بعد از خستگی های فراوان.
وطنم قلب توست
و قلب تو کعبه
وطوافش آن ِ من
نه هفت بار
بلکه هفتاد بار
اما لباس احرام ندارم
محو انتظارتم، راضی به شکستنم نباش؛
گذری کن به دلم که جای نشستن توست.
دردسر، درد دیده درد دل
در جوانی، این دردها هم گریبانگیر شد
سهم من این روزها؛ باتو بودنِ های بی توبودن است. 💕
بوی غربت می آید؛
اینجا سرزمین من نیست
مرا برگردانید به سرزمینم
آغوشش را می گویم که
امان من است
اینجا سرزمین من نیست!!!!
پرسید از مرگ می ترسی؟
به آرامی و زیر لب پاسخش دادم : نه
در دلم گفتم :من دیر زمانیست که طعم مرگ
خود دوست داشتنیم را چشیده ام!!!
او بی خبر از من بود که اینچنین سوالی کرد.