متن خیال
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خیال
در این سکوت
خیال،
تو را می بینَد
بغض میخندَد.
با خیالت، بی خیال تمام دنیا شدم
امروز در مترو، کسی کنارم ایستاد که نفسهایش ریتم تو را داشت. سرم را برنگرداندم. میترسیدم چهرهاش را ببینم و تو نباشی. گفتم بگذار چند ایستگاه دیگر، همینطور، در خیال، کنار هم باشیم...
میخواهم برایَت نامهای بنویسم؛
از طرفِ یک ناشناس!
و تمامِ احساسم را در خط به خطّش بگنجانم..
عشقِ ممنوعهی من،
آخ اگر بدانی در ذهنم با تو چه خیالپردازیها کردهام!
امّا همین که بدانم دستهایت رنگِ قلمم را لمس میکند، برایَم کافیست،
تو را مانندِ شعری، در سینه دارم امّا...
دلتنگ که میشَوَم
چه عاشقانه میبافم
خیالِ بودنَت را
دل دیوانه پسندم را لاله به لای برگهای پاییز بگذار و بگذر؛
من حتی قطعهای از تو را کنار خود ندارم
لمس خیالت لذتی کوچک و کوتاه ست
میدانی؟!
تو مرا از دلم به دار آویختی!
و من روزهایم را شبیه موهایم می بینم
صدایت را در خیالم بافتم،
خندههایت را در چشمهایم کاشتم.
بوی پیراهنت مرا میبرد؛
از غربِ دلتنگی تا غربِ بیخبری.
تا جایی که دلتنگی هم
نمی تواند نام تورا فراموش کند...
با خیال تو ز هر شب که از خواب پرید
تشنه ای بود که در بادیه ای آب ندید ....
هوای حوصله ام
ابری ست
اما
تک ستاره ای
در آسمان خیالم
سو سو می زند
مسافرِ خیال دیروز
نه در کوچه
نه در کتاب
ایستگاهی
با ساعتِ کور
که عقربههایش
مثل استخوان
روی زمین افتادهاند
چمدانِ صدا
بیخاستگاه
بیدهان
دیروز
ریل را میدرد
فردا
بیپنجره
بیمسیر
به تاریکی
میغلتد.
خیال نافرجام
در جان منی
ریشهای
در خاکِ سوخته
هنوز
به آب فکر میکند
نه برکنم
نه خاموش شوم
هر شب
در تاریکیِ اتاق
صدای تو
چراغی ست خاموش
که سایهاش
بر دیوار میلرزد
و دستهایم
بیپناه
از تو
شسته نمیشوند
در هر کلمه
ردّی از تو
میماند
شهر رویاهایم را دوست دارم
مراقبم که دیوارش جراحت برندارد
تنها شهریست که تمامی ابعادش مال من است
و هیچکس را گذری نیست در آن
آری دوست من ، هرکسی باید یک شهر رویا داشته باشد
بتازد و بتازاند در آن هر آنچه که دلش میخواهد
پاسبانش هم خودش
چه...
فکر کردن به تو
مثل پرسه زدن دانه ی برف است
در پالتوی نارنجی ام....
نور از احساساتم، میچکد
منی که فقط یکبار
آن هم در خیالم،
چشمم به خورشید افتاده است!
اشک از خندههایم میچکد،
منی که فقط یکبار
آن هم در خیالم،
اندک زمانی،
تو را به آغوش گرفتهام...
سایهبهسایهی خیالت
سکوت تنهاییام را
قدم میزنم
چه دردناک است
غربت کوچهها را حسکردن
هنگامیکه یادت
در ذهن تمام بنبستها
تداعی میشود
خیالت
خیالم
چون دو فاخته سبکبال
از مرزهای آسمان عبور میکنند
و درونِ شیارهای پنهانِ زمان
به هزار تصویرِ موازی بدل میشوند.
هر بال،
دریچهای به جهانی ناشناخته
هر پر،
نقشهای از سرزمینهای خواب
و ما
در میانِ این تکهتکهی بیانتها
به شکلِ یک صدا،
یک نور،
یک سایه
یکی...
خیالت
خیالم
چون دو فاخته سبکبال
از مرزهای آسمان عبور میکنند
و درونِ شیارهای پنهانِ زمان
به هزار تصویرِ موازی بدل میشوند.
هر بال،
دریچهای به جهانی ناشناخته
هر پر،
نقشهای از سرزمینهای خواب
و ما
در میانِ این تکهتکهی بیانتها
به شکلِ یک صدا،
یک نور،
یک سایه
یکی...
چه کنم که جز خیالت
به دلم کسی نباشد
که به غیرِ چشمِ مستت
نفسم دمی نباشد.
خاطرهها و خیال، بیمرز و بیمدّعا
میتپد از عمقِ جان، یک حسّ بیانتها
و من
شیفته ی سکوت خیال انگیز انتهای شب پاییزم!
همان معمای آرام و تاریک که با آمدنش همه چیز را در آغوش سکوت میپیچد!
وآنگاه که در دل سکوت،
هزاران حرف ناگفته به زبان دلها میآید!
درین لحظات آرام،
وقتی هیچ صدایی جز وزش نسیم نمیآید،
لحظهای که جهان...
هر رؤیایی از جایی شروع میشود…
گاهی از یک نگاه، گاهی از یک لبخند،
و گاهی از خاطرهای که در دلِ تاریخِ ما جا مانده است.
رؤیاها همیشه از جنس خیال نیستند،
بعضیشان آنقدر واقعیاند که با یک “او” معنا میگیرند.
شاید آن رؤیا، تکرارِ لحظهای باشد که هنوز در...
چقدر شیرین است،
تمام تلخیها را عسل کرده-
زنبور خیال!
بگو
کجا بیابمت؟
به کُنجِ دَخمه ی خیال
کِناروعده یِ محال
کرانه های آرزو
کجا بیابمت؟ بگو
بگو
کجا بخوانمت؟
به واژه های بی کلام
میانِ شعرِ ناتمام
به بغضِ مانده درگلو
کجا بخوانمت؟ بگو
بگو
کجا ببینمت؟
کنارِ بُهتِ پنجرِه
به زیرِچَترِ خاطره
به مّکثِ بینِ گفتگو
کجا ببینمت؟...