میان ازدحام ملامت با قدمهایی که هنوز طعم خواب را دارند غبار ناامیدی را از چشمهای زندگی پاک میکنند از قطرههای پیشانیشان پیداست گاهی آرزوها تا لبهی خاک قد میکشند با اینکه آستینها پیش از آفتاب بالا میروند
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست