بارها قبل دیدنت جمله را از بر کردم
بهر جلب نظرت مدحیه در سر کردم
زندگی آموخت رأس هرم زندگی ام
من ندانسته چه عشقم را پر پر کردم
کاش خورشید سرزمین ما بتابد
ابر رحمت بی امان بر ما ببارد
اهل حق بر دیو و اهریمن بتازد
آنکه ویران کرده ایران را ببازد
این وطن را مرد و زن با هم بسازد
باز ایرانی به ایرانش بنازد
اهل دل با عشق سازش را نوازد
بهر لقمه کس غرورش...
با اینکه هنوز عاشقم و تو رو مروا دارم
ولی از باز فرو ریختنم بدجوری پروا دارم
گر دگر بار نشود سخت ملامت دارم
اینست که به این وضعیت تلخ عادت دارم
فرصت را مغتنم می شمارم
دل به عشق تو می سپارم
نامت را بر قلبم می نگارم
هر کجا باشی می شتابم
ذات خوبت را می شناسم
از بی تو بودن من می هراسم
با تو من بهتر می نمایم
من خالق خود را می ستایم
قلم زنم و با قلمم قلم گیرم ز دست نااهلان قلم
دوباره پاییز و جز برگ خزان ردا نیست
قلم به یاد آنکه دلش ز حق جدا نیست
به پاس آن دلی که نماند و رفتنی شد
به سوی هر سرابی نرفت و ماندنی شد
به یاد بیگناهی که دیگه بین ما نیست
ماندن با حقارت کار فرشته ها نیست
با...
قدرشناسی را از شمع آموز که از خجالت آب گشت زمانیکه هزاران بار گردش پروانه را به دور خودش دید و کاری از دستش ساخته نبود.
هستم من به یادت***ولی نه چشم به راهت
نشد بیابی آن کس***که مثل من بخوادت؟
گر خواهان پیشرفتی کم و بیش***سحرخیز هستی در حد شیش
امورت بلنگد ز بهر مهر و فیش***تو را پند گویم تا بدانی که بیش
گر خواهی رود کارهایت به پیش***چاره در قالب مهر است و ریش
جز این ها زمان هرگز هدر مکن***این تو و این تسبیح یالا به پیش
آنقدر اصرار ورزید که تک است و در سرایش حکم شاهی می کند
مطمئن گشتم که رخصت را چو سربازی ز بی بی اش گدایی می کند
تو رفتی اما خاطرت مونده هنوز تو فکر و یاد***باید که بی تو سر کنم شاید دیگه مثلت نیاد
تو رفتی و شبای من گاهی به غصه می گذره***تا اینکه یادم بمونه قلب چه ساده می شکنه
تو رفتی و عکست می شه گاهی پذیرای نگام***ترسم از اون روزیه که...
تو را دیدم و در دم دلو شیدا کردم***ولی افسوس که این راز هویدا کردم
رفتی و دور شدی از دل دیوانه من***این میان سوختم و تجربه پیدا کردم
بعد تو خودم را من به سختی روبراه کردم***برای بردنت از یاد خودم را زابراه کردم
در اوج سختی و محنت خدایم را صدا کردم***خودم را از وجود تو چه زجرآور جدا کردم
احساسم را پذیرفتم که وقف نابجا کردم***مکانت را از قلبم به بیرون جابجا کردم
تو را از...
از محنت عشق گر بمیری غم نیست***در وادی عشاق مصائب کم نیست
حیران و هراسان دهه ها باید زیست***تا پی ببری عشق فرجامش چیست
تا نیست نگردد همه هست و نیست***هرگز تو ندانی یکدلی کافی نیست
گر پند گرفتی آفرین،احسنت،بیست***هیهات و افسوس دگر فرصت نیست
عشق از عدم شناخت توام با بی تجربگی نشات می گیرد و شناخت و تجربه هر یک حتی به تنهایی قاتل آن هستند.عشق یعنی فرد به واسطه عدم شناخت طرف مقابل و در عین حال بی تجربگی،به ناچار به فطرت خویش رجوع کند و به واسطه کمالگرا بودن فطرت بشر،تمام...
تو همانی که در اثنای شبم
نامت آید گه و ناگه به لبم
تو ندانی که چه کردی با دل
تا بدانی که چه آمد به سرم
بی تو ولی نه با تو***خیره به عکسی از تو
با تو ولی نه بی تو***عکس های رنگی،هر دو
هم با تو و هم بی تو***نه حس عکسی در تو
نه با تو و نه بی تو***مرور عکس ها از نو
حرفی نداشتم واست در انتظار بمونم
بازم با قلب خستم برات غزل بخونم
با فکر تو برایم زمان مثل قفس بود
عشق تو و بقیش نفس پشت نفس بود
بس بود دیگه برایم به رویا چشم بدوزم
بدون هیچ گلایه بسازم و بسوزم
اندک امیدم به تو بسان یک نفس...
عدد صفر را چند برابر هم که کنی،باز حاصل همان صفر است.آدم های بی مقدار را نیز چندین برابر هم که بهشون بها بدی،چیزی به وجود بی ارزششان افزون نمی گردد.
تو را نگزیدم که با من اینچنین باشی
ننشسته از سر سفره دلم پا شی
تو را گزیدم ز بهر هزار عشق و امید
با دورنمایی به سوی دو قصر سپید
دو قصر سرنوشتی که ازان ما باشد
پر از خاطرات شاد و شیرین ما باشد
تو را نگزیدم که...
الزاما بی لیاقت نیست کسی که در مسیر زندگیش,تک بلیت سرنوشتش را در ایستگاه تو برای سوار شدن بر قطار خوشبختی مصرف نکرده است.
متاسفانه در زمانه ای زندگی می کنیم که بعضا شرافت ها در اندک ثانیه هایی معامله می شوند.هر کدام هم نرخی دارند.بعضی معادل چند بطری روغن خوراکی،بعضی چند ظرف یونولیتی غذا،بعضی کارت هدیه چند میلیون تومانی،برخی هم وعده تسهیلات خودرو و زمین و...
خوشبختانه هستند هنوز بسیار شریف انسان هایی...