دلنوشتههای پاییزی
✍ کانال اشعار https://t.me/majid_rafiezad پیج اینستاگرام http://Instagram.com/majid_rafiezad
در کوچهای که باد
خاطراتمان را
از روی سنگفرشها
جمع میکند
من از چشمهای خیابان
رد قدمهای تو را
قرض میگیرم
شاید
سماجت سایهای از تو
بر شانهی آخرین دیوار
نشسته باشد
از کنار خودم رد میشوم
بیآنکه بدانم
کدامیک از ما
هنوز منتظر توست
کدامیک پاییز را
پشت پلکهایش
پنهان میکرد
و در کوچهای
باریکتر از یک خاطره
گم میشد
فصل آمدنت را
به کدام فردا
بسپارم
وقتی آرزوها
خسته از ایستادن
به عقد زانوها
در میآیند
میان ازدحام ملامت
با قدمهایی که هنوز
طعم خواب را دارند
غبار ناامیدی را
از چشمهای زندگی
پاک میکنند
از قطرههای پیشانیشان
پیداست
گاهی آرزوها
تا لبهی خاک قد میکشند
با اینکه آستینها
پیش از آفتاب
بالا میروند
هیچچیز
آنقدر که
خیال میبافد
واقعی نیست
جز نبودن
چقدر نبودنت
شبیه بودن توست
وقتی سکوت
جای حرفهایت را
بلد است
در باور من تنها، این یک سخن است
جانم حرم است و پرچم من کفن است
تردید ندارم که با لطف خدا
پیروز و سرافراز همیشه وطن است
وقتی خیابانها
رد خون را
به خاطر میآورند
و پرچمها
در بادهای غریب
رها میشوند
باوری پنهان
از خاکستر خود
بر میخیزد
هیچ آتشی
هرگز آن را
خاموش نخواهد کرد
ما اهل قیام در دل طوفانیم
با عزت حق همیشه در میدانیم
از مشت گرهکردهای ما فهمیدیم
پای علم سهرنگمان میمانیم
دو فنجان حرف داشتم
در تلاطم سکوت
از دهان افتاد
حالا، در بستر کافهی انتظار
من ماندهام
و انتهای روزی که
غزل داغ نبودن
در گوش افق
زمزمه میشود
حال چشمهایم خوب نیست
از این چهارسوی جغرافیا
آنجا که شکوفههای اجابت
پژمرده میشوند
و فریاد پروانهها را
تنها اجل میشنود
چه دردناک است
جایی که آرزوها
به اسارت میروند
و اشکهای نجابت
انعکاس تمام آینههاست
با اینکه پاهایت
بوی ماندن میدهند
گاهی بیهیچ بدرقهای
باید رفت
وقتی سکوت
جای قدمهایت
نفس میکشد
و سلامها
در حرمت لحظهها
کمرنگ میشوند
دلتنگیهایم را تا میکنم
هنوز چمدان احساس
با تکههای خاطرات
نفس میکشد
هر بار که نبودن تو
لباس خاطره میپوشد
بغض در چین آستینها مینشیند
و دستها
دکمههای پیراهنت را
میبوسند
در انتظار نسیم قدمهایت
چشمها نشسته
در انحصار جاده
و لحظهها ورق میزنند
حسرت هوای حضورت را
بر قامت نگاهی
که سایههای سکوت
بر سر ثانیهها
آوار میشوند
کوچهها آه میکشند
چشمها از هجوم
سایههای خاطرات
به آخر دنیا میرسند
نبودنت هر گوشه پیداست
پاهایم، تمام خیابانها را
بوسیدهاند
در انتظار آمدنت
لحظههایم را کشتم
حالا مرا
به قصاص محکوم کردهاند
بیآنکه بدانند
من در تمام نبودنت
هر لحظه
جان میدادم
سایهبهسایهی خیالت
سکوت تنهاییام را
قدم میزنم
چه دردناک است
غربت کوچهها را حسکردن
هنگامیکه یادت
در ذهن تمام بنبستها
تداعی میشود
چشمهایت
شکنجهام میکنند
از وقتی آنها را
به دیگری بخشیدی
شلاق نگاهت
نه تنها تنم
که تمام زندگیام را
کبود کرده است
شادی جاودانهای دارم
به وسعت اقیانوس
وقتیکه صبحهایم
کنار ساحل چشمهایت
بخیر میشود
دستهایت را
به وسعت یک خاطره
به من بسپار
میخواهم
دوستت دارمهایم را
تا بیست
بشمارم
به گرمای بیریای شانههایت قسم
هیچ جایی در این جهان
شبیه تو، خانه نمیشود
بیا دستهای زمان را
به آغوش شب بسپاریم
تا سکوت میانمان
حرف بزند
پیش از آنکه صبح
با واقعیت بیرحمش
میان ما فاصله بیندازد
در امتداد خیابانی
که نامش را از دست داده
چکمهها ، ردپای دیروز را
بیصدا میبلعند
پنجرهها
خواب کودکی را قاب میگیرند
که در دل آوار
بهسوی چراغی خاموش میدود
دیوارها
هنوز بوی مادری را دارند
که آخرین لالاییاش
در گوش باد میپیچد
و آنسو
در انتهای کوچهای سوخته
پرستویی...
تصویر سراب تو
چقدر زیباست
وقتی میان
این همه نبودن های دلگیر
پیوسته مقابل چشم هایم
می نشینی
تا شعرهای سرشار از بوسه ام را
کنار لب هایت
ردیف کنم
این روزها
جای نبودنت تیر می کشد
و بغض کهنه ای گلویم را می فشارد
بیا در این وانفسای زندگی
کمی از دوستت دارم هایت را
برای من کنار بگذار
که من برای شنیدن واژه های احساس
محتاج لب های توام
نداشتنت را
به پای قسمت می گذارم
تنها رقیبی که
فرصت بیان احساساتم را
از من گرفت
تا برای همیشه
عشق پنهانی من باشی
فراوان دوستت دارم
اما عشق بی حد و مرز تو
آنقدر زیباست
که دوست داشتنت کافی نیست
دوست داشتن تو
جان می خواهد
بیا بمان که می خواهم
مشتاقانه برایت بمیرم