متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
جاذبه عشق..
زیبایی مهتاب در این است
چون جاذبه عشق همین است
دل آرام گرفت..
حکم دل بود..
که بعد از تو دل آرام گرفت
خرامانیم..
بهاران میروند
ما هم بدنبالش.. خرامانیم
خزان ها می خزند بر شاخه ها
خشکیده چون.. آنیم
درونم گرد و توفانی به پا کرده ست این مجنون بی پروا.. و فریادی..
که یاران میروند
ما هم به دنبالش..خرامانیم
چشمان یار..
بهارست و بهارست و بهارست
چه زیبا آتشین چشم نگارست
به هر سو بنگری سرسبزی و عشق
به گلها بنگری چشمان یارست
عید عاشقان..
پاداش شیرینیست..
این عید عاشقان
چون باد نو بهار
چون شور بیقرار
بر عاشقان دهید
مژده که عید جان.!
آید ز آسمان
آید ز آسمان
01/02/1402
دل بسوخت..
عقل را گفتند تو را معشوق کیست.؟
گفت منطق باشد و مشعوف نیست
گفتن او را در خلایق عشق نیست
در میان هر چه لایق کشت نیست
گفتن او را تا به کی دم میزنی.؟
سنگ بر این سینه و در میزنی.؟
گفت منطق از برای شوق نیست...
زاده بهارم..
زاده بهارم
پدرم اردیبهشت
مادرم همای رحمت بود
وقتی به دنیا آمدم
هزار گل خنده زدند بر آغوش مادرم
دامنش ستاره چین زمان بود
پر ز صنوبر و گل ارغوان بود
خنده بر لبان او جاری
عاشقانه مهربان بود
اردیبهشت را دوست دارم
دست در دستش
دلم را.....
عمریست بیقرارم..
خشکیده در نگاهم
لبخند مهربانی
کز شوق خنده هایش
عمریست..
بیقرارم
1402/01/30
خزان می آید..
جانم به جانت بسته است
روح و روانم خسته است
رفتی تو از چشمان و من
انگار که جانم خسته ست
گفته بودم که خزان می آید
بهر پاییز و زمستان و بهار
گفته بودی که زمان میگذرد
بهر این عاشقی و شور نگار
1402/01/26
صبح آزادی..
آینه در صبح امید آرام می گیرد
خورشید هم وقت غروب فرجام می گیرد
ای روشنی بخش امید
ای صبح آزادی
برخیز..
که عالم منتظر
در محضر خویش
1401/01/24
عاشق خسته..
خداوندا..
تو مینایی و من معنا
تو رویایی و من دریا
تو آرامی..
من آشفته.!
کجا باید شود آرام این امواج پی در پی
به روی ساحلی زیبا
به زیر پایه عاشقی خسته
و تو هم خوب میدانی
چه آغوشیست..
این ساحل
برای عاشق خسته
1401/01/17
شراب عشق..
بهارست زاگرس
برخیز..
یادت هست.؟
آتش در وجودت زبانه می کشید
یادت هست.؟
می سوختی و خط و نشانه می کشید
یادت هست.؟
وقتی که صد ها دار می افتاد
یادت هست.؟
زمین لرزید و می ترسید
یادت هست.؟
بهارست زاگرس
برخیز..
اینجا البرز ها
ریشه در خاک...
عاشق و بیمار ..
من گدای در آن خانه و درویشم
که به عمری مرا عاشق و دلدار کند
خسته از این تن این ریشم
گوشه چشمی مرا عاشق و بیمار کند
که مستم خوب بنشینم..
انگشت در انگشت
قفل گردیده ست
نفس های تو را بسیار دیدم
و آغوشی که تا صبح سحر
گرمای امیدست
و دستانی
که از باغ و گلستانت
شبانه خوشه می چینند
کویرست این سرای ما
امیدست نور چشمانت
بیا ساقی که اشک و دیده ام خون...
از چشم تو می روید..
هنوز هم می درخشد بر تارک آبرویت
آن زلف سیاهی که
از چشم تو می روید
بیقرار..
گفتی بیا و بنشین در چشم من نگاه کن
چون عاشقی سبک بال پرواز را صدا کن
گفتم که مست مستم بر سینه ات نشستم
از شوق دیدن تو عمری ست چشم نبستم
گفتی که شور عشق است با من بخوان حافظ
گفتم غزل فراوان گفتی بخوان نافذ
گفتم...
سرود زندگانی..
بخوان ای بلبل زیبا
بخوان بر شاخه سارانم
که من هم در نگاهت خوب میرویم..
بخوان از عشق می خوانی
نسیم باد می آید
سرود زندگانی را
تو همچون یار می خوانی