تروجن
باران باش و ببار مپرس کاسه های خالی از آن کیست . . . (یا) باران که شدی نگو این خانه کیست ؟ . . . . سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست .
دلم شکست، اما تو مرهم شدی.
در خلوتِ باران، با تو حرف میزنم؛ بیآنکه کسی بفهمد.
من دعا میکنم… و تو امیدم را میسازـی.
خدایا، اگر پاسخی هست، در سکوتِ من پیدا کن.
رازِ من همین است: تو را دوست دارم.
آرامشِ من، نامِ توست.
زندگی کوتاه است؛ پس عاشقانهترش کن.
هرچه میگذرد، من بیشتر میفهمم: حقیقت، مهربانی است.
عشق، دلیلِ سکوتِ جهان است.
اگر عشق معنا دارد، در نگاهِ توست.
دلم فقط یک آدرس دارد: تو.
عاشقانهترین اتفاقِ عمرم، نزدیکشدنِ تو بود.
تو که آمدی، ترانه شد هر دمِ نفسِ من.
من، تمامِ راهِ توام… تا وقتی تو باشی، دلم گم نمیشود.
باران باش و ببار
مپرس کاسه های خالی از آن کیست . . .