در من پروانهایست
که هر صبح، با بالهای
سپیدش، شکفتن تو را
چون خورشیدی
که از خواب بیدار میشود
تماشا میکند.
جادهی خاکیدنیا را
با زانوهای زخمی رفتم
برای دیدن آزادی
سینهخیز نفس کشیدم
خاک و سنگ و خار
همه سد ِراه شدند
تا آفتاب تند بر شانههایم
ننشیند
دهانم پر از غبار
روشنایی در صدایم
افق را
میان دود
و دوردست جستوجو کرد
قدم نزدم
خزیدم
دل و دیده را...
سکوتی که بر شانههایم
نشست
پاسخ بیمعنای فریادی بود
که در کوچههای متروک نگاهت
بیهیاهوی یک پرسش
با سرزنشی سرد
بدل شد
تا ریشهی بودنم
در انجماد فاصله
بخشکد
گرفت روزگار
رویای شیرینش را
در پیادهروهایی که
سالها
قدم میزد
تا تابلوی زندگیاش را
زیباتر نقاشیکند
تا گلهای امید دلش
به حقیقت تبدیل شود
رودخانه ی خیالم
خسته از پیچ وتاب
بر شاخه های آویزان شب،
که از شانه ی ماه به درخت
وستاره مهر بانی را
بغل بگیرد
تا در چشم خروشان جنگل
کاج وبلوط
گذرکند
ردِ نگاهت را
بر شیشه دل نَشُستهام
حالا قابِ پنجره
تنگتر از همیشه است.
کفشهایم را هم
در ایستگاهِ متروکه جا گذاشته ام
همهجا به بنبست رسیده
حتی در مسیرِ خوابهایم
مناجات با امام حسین ع
دلم در جستجویت یار! از عالم جدا مانده
برایِ وصلِ تو جانم، ز هر هستی رها مانده
برای دردهای دل، به دنبال دوا بودم
و این دارویِ جان افزا، فقط در کربلا مانده
حجابِ کثرتِ دنیا، نبیند رویِ زیبا را
که نورِ مطلقِ حق در...
فریاد میکشید
پاییز
درسکوتی خیره
به سایهای
که خودشرا
تنها ابر سرگردان میخواند
تا میان شادی و اندوه
خیال روشن ماه را
در سپیده دم بارانی
آسمان را
آبی سرشار
از پر پرواز بخواند
خسته اند
کفش هایی
که از این پیمودن،
در کنار ثانیه هایی که
هنوز هم بوی رفتن می دهند
ولی افسوس نه سوت قطاری و
نه بلیطی مُهر می خورد
چگونه از مسیر طولانی و
دشوارش بگویند
کلمات پروانههایی اند
که با وایفایِ خیالم
، به باغِ آفلاینِ سکوتم وصل شده اند
تا پیام نور را روی برگهایم روشن کنند
و دانههای هشتگدارِ واژه را
در خاکِ ابریِ ذهنم دانلودکنند
تا شاخههایم از حالتِ سیاهوسفید
به نسخهی رنگیِ رویا آپدیت شوند
میخواهم گلی از جنسِ صدا
با...
از تبار ستونهای فروپاشیدهام
وعشق با تیشهای آتشین،
هنوز بر جانم میتراشد
در من ویرانهایست
که کوه را خواب میبیند
و هر ضربه
فقط پژواک زخمی کهنتر میشود
در باد سرد پاییز
سایهام را گم کردهام
چون خطی از دود بر پیشانی زمان..
امید
پرندهایست بیلانه در مشت شب خفه...