جانان مــاه
خُدا؛قَشنگ میچینه...
جناب شعرهای من
آمدنت را خواهانم ...
هرگاه استخاره کردم خوب آمد
ولی ای خوب من !
چرا نمی آیی ؟
آن گاه که سیاهی دریای موهایت
روی صورتت موج میگیرند
شاید دلشان
برای دیدن چشم های شیرین عسلی ات،
وقتی خمیازه میکشی و
دستانت را به دهانت نزدیک میکنی
حتما تک تک انگشتانت
دلشان برای عطر نفس هایت،
و وقتی صحبت میکنی
حتما گوش هایت
دلشان برای دفتر خاطرات صدایت...
طبیبانم چه میدانند؟
دردم دردِ تنهاییست.
تو نبضم را بگیری
بیگمان آرام میگیرم.
دلم باران
دلم دریا
دلم لبخند ماهی ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه
می خواهد...
دلم یک باغ پر نارنج
دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِ
صبح شالیزار
دلم صبحی ،سلامی،
بوسه ای ،عشقی، نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری...
موهای تو شبیه به دریاست
منم غرق شدم در امواج اش
می دانستی اگر دریا بفهمد
نمی گذارد ماهی ها حتی یک تار مویت را ببینند
به هر حال صید تو می شوند