متن چشمانت
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات چشمانت
در
چشم تو می میرم
یک شب ،
شب بارانی
در
غربت آغوشت
در
کوچه ی تنهایی
عشق یعنی
توبخند
من غرق چشمانت شوم
چشمانت
اسارت و بندگی همهی عاشقان جهان است
اعتبار آفتاب
و آبروی اشک و خون
چه بی هوا لانه ڪرבه انـב בر قلبܩ...
(چشمانت)
محبوب مــن زیبایی ڪل בنیــا،
به پای زیبایی چشمانت نمیرسـב...
به نخجیرگاهِ گیسویت که من دارم کمان در دست
تو چشمک میزنی و من نشانم را نمیبینم...
یه تیـڪه از وجوבت لابه لای خاطراتܩ جا مانـבه...
(چشمــانت)
راز چشم هایت را نمی دانم
اما به هرچیزی نگاه میکنی...
من آن را زیبا می بینم.
چشمانت زیباست !
چشمان تو برایم شبیه به آلبوم عکس می ماند
پلک که میزنی
هر ورقش بوی تو را می دهد
و من ورق میزنم فردا را
اما می دانی
اصلا چشمان تو قابل توصیف نیست
می شود در آن عشق را بو کرد
زیبایی را جرعه جرعه نوشید...
چشمان
چشمانت
قبله گاه من ست
میخانه روا نیست
وقتی مست میشوم
در خماری چشمانت
چشمانت
آلبومِ عکساند
پلک که میزنی
ورق میزنم
خاطراتِ فردا را...
شـاعـر تــــــــــویـی....
مـن فقـط قافیه ے چشمانت را ....؛
با غرورِ نگاهت ردیف
میـــــڪنم ....!
چشمانش قابل توصیف نبود…
میشد در آن عشق را بو کرد،
خزان را لمس کرد،
مهربانی را چشید،
زیبایی را شنید،
در عمق نگاهش غرق شد
و با هر پلک، جانی تازه گرفت.
چشمانت دنیای من است
و من مبتلا به دنیاییم که انگشتانم محرومند
از لمست، بوسیدنت و بوییدنت.
خوشحالم از داشتنت
من کمی بیشتر می خواهمت
بیشتر از نجواهای شبانه
بیشتر از احوالپرسی های ساده
تو بگو چه کرده ای با دلم...
در چشمانت،
من،
صبح سپید را میخوانم.
چقدر دوست داشتنت رنگی بود برایم، از آن رنگ هایی که روح آدم را به پرواز در می آورد، اما اکنون سیاه و سفید شده است ...
تصویرت در یادم برفکی تر از همیشه است و دارم فراموش میکنم که چگونه به من نگاه میکردی اما یک چیز را فکر...
من از دیار غربت می آیم
به چشمانت
چشمان تو
تنها نقطه آشنای این جهان است
چشمانت
مثل نسیم صبحگاهی
از لابهلای برگهای نازک بید میگذرد
و صدایت
روی موجهای آرام دریا
لالایی میخواند برای ماهیهای خسته
لبانت
رنگ انار ترکخوردهی پاییز است
وقتی که خورشید
با انگشتان طلاییاش
گونههای آسمان را نوازش میکند
و من
در امتداد نگاهت
مثل پرندهای گمشده
به سمت روشنایی پر...
پای تو ، دوست داشتنت و غزل در میان باشد
صبح بخیر باید که احوالش عاشقانه باشد
برای خیر شدن صبح و روز و زندگیم باید
طلوع چشمانت و گاه بوسه در کنارش باشد
بر سر عاشقانه هایمان
همچو مهره ای در شطرنج
همیشه کیش داده ام تو را
اما هر بار به چشمانت رسیدم
با یک حرکت مات تو شدم .
به اندازه ی زیبایی پاییز برایت دلتنگم
چشمانت شکست غرور را در دلِ سنگم
روز و شب و لحظه های من همه سیاه است
بسکه دیروز و امروز و فردا هم برایت دلتنگم
بیا و زِ چشمانم بخوان حجم این عشق را
بیا که جان به لب رسید بخدا برایت...
هر بار
نسیم یادت
در آسمان دلم می وزد،
طی الارض می کنم
به سرزمین چشمانت..
من از جام عشقت می زده ام
خمار چشمانت شده میکده ام
دلتنگ تر از آنم که فکر بکنی
گفته می آیی فال حافظی که زده ام
آواره ی آن گوشه ی چشمت شده ام.
دلبر جان.