کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
یادت اگر چه خاموش کِی می شود فراموش ؟ نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگارم
کی می شود روشن به رویت ، چشم من ، کی ؟
گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
چو تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بگفت تو ز چه سیری؟ بگفتم از جز تو
قتل غیر عمد یعنی محو تماشایت باشم تو حتی اسم کوچکم را ندانی ....
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
معنی با تو بودن برای من به سلطنت رسیدن است چه قدر در کنار تو مغرورم
رو به هر جانب که آرم در نظر دارم تو را
من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران اول به دام آرم تو را وآنگه گرفتارت شوم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
باران می بارد و من در انتظار آمدنت ! عجب خیال باران خورده ای ...
حتی اگر خیال منی دوست دارمت ای آن که دوست دارمت اما ندارمت
من به غیر از تو کسی یار نگیرم ، آری
به خوابم گر نمی آیی مرا بی خواب خوابم کن
چسبیده ام به تو بسان انسان به گناهش هرگز ترکت نمی کنم
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بند توأم آزادم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
ما سپر انداخته ایم گر تو کمان میکشی
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها باهم نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن
ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست