قصد دارم که بریزم به هم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار سید هادی محمدی
- قصد دارم که بریزم به هم...
قصد دارم که بریزم به هم این قائله را
شمعها را وسطِ ختمِ خودم چال کنم
پشتِ این قافلهی تسلیتِ پوچ و عبث
دَهنِ حادثه را با غزلی لال کنم
خاطرات آمده با لشکری از درد و بلا
سنگری نیست به جز جمجمهی ویرانم
پشتِ این پنجره یک شهر چراغان شده و
من ولی با شبِ این خاطره سرگردانم
استخوانهای سرم درد عجیبی دارد
از صدایی که شبیهِ نفسی در گوش است
از سکوتی که پس از رفتن تو حاکم شد
از همان بغض که برپای گلو خاموش است
زیرِ این سقف کبودی که به جا مانده هنوز
با غمی همقدِ آوار نشستن سخت است
اینکه یک عمر بدانی که مقصر بودی
با خودت بر سرِ این دار نشستن سخت است
جرم، من بودم و چشمان تو حاکم، بانو
سیب را من به هوای تو فقط چیدم و بعد
حکم تبعید من از باغ تنت صادر شد
رفتی و پشت سرت حادثه می دیدم و بعد
دوستت دارم تو جملهی بیربطی بود
وسطِ فلسفهی پوچِ خیابانِ شلوغ
مثلِ شلیکِ گلوله به جسد، بیمعنی
مثلِ سوگندِ وکیلی پیِ اثباتِ دروغ
بعدِ تو شهر فرو ریخت، قطاری رد شد
من همان واگن جا ماندهی در پاییزم
که فقط دود غلیظی به نگاهش ماسید
ایستگاهی که پر از فاجعه ی لبریزم
تکهای از منِ دیوانه در آن سوی جهان
با خیالت به تماشای عدم مشغول است
جرعه ای در وسطِ قابِ همین آینه ها
که از ابعادِ خودش خستهتر از معمول است
من هیولای غریبی وسطِ ذهن خودم
که جهانم شده این پیکرِ بیسَر، حالا
زیرِ این بهمنِ سنگینِ فراموشیها
از خودم میکِشم و میشوم از بَر، حالا
فلسفه، پوچیِ محض است که اثبات شوم
جبر، یک یاخته، تا باختنم قد بکشد
عشق ویروس خطرناک که از روز ازل
آخرین نمره ی بد حال مرا صد بکشد
پنجره منظرهی گنگی از آجر دارد
رو به دیوارِ بلندیست که حاشا کردیم
ما در این قوطیِ کنسروِ پُر از تنهایی
خودمان را الکی در تله ای جا کردیم
یک نفر در رگِ من با تبری راه افتاد
تا درختِ کهنِ خاطره را قطع کند
هرچه میزد، نفسش بیشتر از پیش گرفت
خواست تا سایه ی این باکره را قطع کند
خستهام مثلِ درختی که در آغوشِ تبر
خستهام مثلِ همآغوشیِ یک زن با در
مثلِ سیگارِ پس از رابطهها خاکستر
مثل همخوابگی باورِ خر با عنتر
آخرین نخ از امیدم به نخِ سیگارم
به نفسهای عمیقی که تَهِ خودکار است
به همین ساعتِ دیواریِ در جا مانده
که جهان عددش صفر ترین آمار است
لقمه ی شعرِ جدیدم دو سه خط بیت سیاه
چند تا زخمِ عمیق و کَمَکی موی سفید
یک دلِ مُرده که در سینهی من پوسیده
به امیدی که خودش را ته بن بست ندید
پس خودم شمع خودم میشوم و میسوزم
تا که سیمرغ شدن وردِ زبانم باشد
آرزو میکنم امسال میان غم ها
مرگ، تنها خبرِ خوبِ جهانم باشد
قالب شعر : چهار پاره
پس نوشت :
من اینجا یاد گرفتهام
سکوت هم
میتواند بازجویی کند
سید هادی محمدی