دکتر سید هادی محمدی
اشعار کلاسیک
من عاشقِ این شهر و خیابانِ توام
دلتنگترین عابرِ میدانِ توام
اخبار پر از تلخی و دود است، ولی
من ریشهترین کاجِ زمستانِ توام
شقیقه ی نفسم زخمی از جفای شما
کشیده ضامنِ خود را خطر برای شما
زبانِ سرخ جناسم گرسنه خوابیده
دریده سادگی ام را همیشه جای شما
من از کرانه ی تلخِ مرور میآیم
از آخرین جریانِ حضور میآیم
تنم جنازهی سردیست روی دوش خودم
که از مراسم دفنِ غرور میآیم
نگاهم رو توو این خونه خلاصه کن که میترسم
از هر چیزی که غیر از تو،منو هُل میده سمتِ در
تو زیبایی و این یعنی، یه راهِ تازه واسه مرگ
تماشای تو تسکینه، تماشای تو یه سنگر
مثنوی:
دکتر سید هادی محمدی
نشسته کرمِ لجن در شیارِ مغزِ سرم
فشرده میشود این خانه در دو چشمِ ترم
عصارهیِ تنِ من، زهرِ مار و استفراغ
و سهمِ کوچکِ من از جهانِ تو یک داغ
برای آینهیِ دق، غبارِ ها، کردیم
چه روزها که به این سایه اقتدا کردیم...
قی کن مَلاتِ زخمی دیوارِ حاشا را
وقتی که رو کردند گُردان الفبا را
از استخوانِ لایِ زخمِ واژه بیزارم
وقتی نمیفهمد کسی اندوهِ معنا را
تاریخ، لُکنت دارد و ما لالِ مادرزاد
باید عوض میکرد دنیا، متنِ انشا را
یک شب به آتش میکشم انبارِ باروتِ…
این شعرهایِ الکنِ...
عقربههای ساعت مچیام
روی نبضِ تو لیز میخورند
و من
که از ارتفاعِ "دوستت دارم" پرت شدهام
هنوز به زمین نرسیدهام
(چه کسی گفته بود جاذبه، سیب را میشناسد؟)
شاید این پیراهنِ چهارخانه
خانه خانهاش را
برای حبسِ نفسهای تو چیده
وگرنه اینهمه پنجره
در دکمههایم چه میکنند؟
سراسیمه، سایه،...
ای شبِ غمزده را صبحِ مقدّر، برگرد
ای بهاری که شدی ناجیِ باور، برگرد
فصلِ بی ثانیه تقویمِ زمین را فرسود
ای که هستی به جهان، نفخهی آذر، برگرد
بی تو این آینهها مسخِ غباری کورند
تا شود چهرهی اشیاء مصوّر، برگرد
شهر در سیطرهی مه زدهای مسکوت است
تا...
تویی و گریهی در ایستگاهِ پایانی
من و موازنه ی تکّه های قربانی
کدام فاجعه را روی پا تکان دادی؟
در این توهمِ مخدوشِ تحتِ درمانی
فرو ببر همهی شهر را در این بستر
بِکِش تمامِ مرا بر کرانه ی خنجر
که عشق طرحِ بدی بود و س ا ن...
در امتداد جادهای که
هر صبح
به عقب میرود
هندوانهها
با مانیتورهای خاموش
از گلویشان سبز میشوند
مترسکی
با کتوشلوار براق
امضای الکترونیک
نشخوار میکند
روی سیمهای برقِ همزمانی
صدای نوتیفیکیشنِ پرنده ها
بال آسمان را کر کرده
باد
روی برگهای خیار
تکههای پلاستیک
و شعر عربی میچیند
و جوی...
بین بودن و نبودن
سهم ما ندیدن بود
قصد دارم که بریزم به هم این قائله را
شمعها را وسطِ ختمِ خودم چال کنم
پشتِ این قافلهی تسلیتِ پوچ و عبث
دَهنِ حادثه را با غزلی لال کنم
خاطرات آمده با لشکری از درد و بلا
سنگری نیست به جز جمجمهی ویرانم
پشتِ این پنجره یک شهر چراغان...
من اینجا یاد گرفتهام
گاهی سکوت هم
میتواند بازجویی کند
قرار نبود اینطور تمام شود
یا اصلاً شروع شود
(مگر ما شروع کرده بودیم؟)
من اینجا نشستهام
روی صندلیای که پایهاش لنگ میزند
و سعی میکنم تو را
از لابلای اخبار جنگ و نرخ ارز
بیرون بکشم
تو اما
لیز میخوری رویِ نحوی که
بههم ریختهام
لیز میخوری مثلِ ماهیِ...
توو کوچهی مهتاب، وقتی که راه میری
گلهای رو دیوار، عطرتو پس میدن
یه شهر بیداره با موجِ موی تو
ستارهها انگار، برام نفس میدن
توو کافهی پاییز، پشتِ همین شیشه
میشینی و فنجون، توو دست تو گرمه
یه قطره از بارون، میشینه رو شالت
هوا پر از حسه، نگاهِ...
ما در صفِ فروشِ کفن سکه میخریم
از استخوانِ خستهی اروند میخوریم
با تیغِ کُندِ مصلحت و حکمِ اشتباه
هر روز سَر زِ غیرتِ الوند میبُریم
خون، جوهرِ جویده ی اخبارِ صبح شد
تابوت، نردبانِ ترقیِ پَستهاست
یک مُشت خاکِ سوخته سهمِ پیادهها
تقویمِ روزگار فقط کامِ مَستهاست
آژیرِ قرمز...
به خطِّ ساده ی باران به نام خاک و خدا
و شب به شانه کشیدی سپاهِ عشق و نوا
گلولهها که شکفتند بر اسارتِ دشت
تو مُهر روشنی انداختی به متنِ هوا
چقدر دردِ شقایق به چشمها پاشید
که خون به رنگِ غروب آرمید بی فردا
به غربتِ شطِ اروند،...
این شعر فقط نگاهتو کم داره
لای نفسش غصه و ماتم داره
از بس که تو رو توو واژه ها گُم کرده
تا خِرخِره ماجرای مبهم داره
چرنوبیل عشق
اتمِ آخرِ لبخندت
در هوای پوسیدهی اتاق
نیروگاهِ سوختهی قلبم را
اورهال کرده
بارانِ سیاه
بر شهری که
سالها
با سربِ سکوت
پلمپ شده
وارونه می بارد
دوست داشتنت
مثل نفس کشیدن
در گاز نئون
سرفههایم
اعلامیههای قرمز
روی دیوارِ اشعهخوردهی بوسهها
کسی نیامده
جز شبحهایی که
دُزِ...
(فصل زباله)
در قابِ سردِ پنجره، شهری تفاله است
این قصه، غصه ی غمِ پنجاه ساله است
هر برگِ زرد، رزقِ کلاغی گرسنه شد
جنگل، هجومِ ارّه و فصلِ زباله است
در جیبهای خالیِ این دردِ بیچراغ
خورشید، نقشه ی تهِ بشقاب خاله است
فنجانِ قهوه در کفِ کافه کلافه...
سایهها
روی شانهام
و شانه
با دندان های شیری
کشتیهای بوسه را
در آبهای سربی
غرق
و در آغوش تو
زمینِ زمان
روی مدارِ هذلولی
غش
وساعت
با عقربههای سنگی
گردنِ دقیقه را
گِرد میکند
آینده
لای ملافهای خاکستری
مثل پرندهی بیپر
از پنجره بیرون نمیرود
دستهایت
پُلِ زنگ زده...
گاهی جهانِ من، منِ بیمرز میشود
در لحظهای که فکرِ درونم مباح نیست
من در سکوت خویش، فرو میروم عمیق
وقتی که قتلِ عاطفه اینجا گناه نیست
از ترسِ نیستی، نفسِ عقل میتَپَد
بر گِردِ بودنم، دلِ بیخواب مُرده است
چشمی که سالها به خودش خیره میشود
از قطرهای، حقیقتِ...
حضرتِ “جاذبه” در قصّه ی تَر جامانده
اشک در مَعبرِ شب عُقده ی چیدن دارد
آنقدر غُصّه زیاد است که هر پنجره ای
از بُلندای تنم شوقِ پریدن دارد
بعدِ تو درد شدن ماضی استمراری است
رو به آینده ی تاریک بُنِ فاصله ها
در سکوتی ابدی روح زمان سررفته...