دکتر سید هادی محمدی
اشعار کلاسیک
«نون والقلم» و مایَسطرونِ کلاغها
که روی سیمخاردار
قارقارِ فلسفی میکنند
باید یقهی سطر را چاک
و کلماتم را سمت کمپِ ترکِ اعتیاد
سُر بدهم
که هی
در استوریهای بیمحل
«انا الحق»ِ فیلترشده میگویند
وقتی شمسِ تبریزی
پشتِ چراغ قرمزِ چهارراه مولوی
شیشه پاک میکند
دیگر چه فرق
خرقهی پشمینه بپوشیم
یا با قرصِ برنج
دعای کمیل را سَر بکشیم؟
حَیَّ عَلیَ الخَراب
هی دخیل بستیم به اگزوزِ پورشهها
و
هیچ امامزادهای در این طرحِ ترافیک شفا نداد
حالا تو هی سرمه بکش
به چشمهایِ تاریکِ تاریخِ بیهقی
و بگو
درست میشود
درست نمیشود عزیزِ من
وقتی دارِ قالیِ مادربزرگ
طنابِ دارِ فرداست
و حلاج
در تیکتاکِ این روزگار
دابسمشِ مرگ میسازد
هی «یاهو» کشیدیم
برای یابوها
و سرفه ها
در پاکتِ سیگارِ بهمن
خاکستر شدند
این مهدِ کُهن که نامِ آن ایران است
آیینهیِ یک تمدّنِ دوران است
از کینهیِ روزگار، لرزان نشود
پُرشوکت و ماندگار و جاویدان است
خیابان را تا میزنم
میگذارم توی جیبِ کُتی که
آستین ندارد
مثل همین «جهان»
که دستهایش را در انفرادیِ یک کلمه
جا گذاشت
(لطفاً به گیرندههای خود دست نزنید
رنگِ این خون، کاملاً طبیعیست)
حالا تو هی بگو پرنده
وقتی که ارتفاعِ خفقان
از حجمِ هر پروازی بیرون زده
و آسمان را
مثل یک پتو
روی جنازهی آفتاب
کشیده اند
من این «تن-خاطره»ی ملتهب را
این جغرافیای پوشیده از
جای زخمِ بوسههایت را
کجای این خانه بیاویزم
که جیغ نکشد؟
کفشِ منِ خسته روی دمپاییهاست
پایانِ من و شروعِ تنهاییهاست
در سردترین حادثه ی دلتنگی
هر قصه، تقاصِ بیسر و پاییهاست
من عاشقِ این شهر و خیابانِ توام
دلتنگترین عابرِ میدانِ توام
اخبار پر از تلخی و دود است، ولی
من ریشهترین کاجِ زمستانِ توام
شقیقه ی نفسم زخمی از جفای شما
کشیده ضامنِ خود را خطر برای شما
زبانِ سرخ جناسم گرسنه خوابیده
دریده سادگی ام را همیشه جای شما
من از کرانه ی تلخِ مرور میآیم
از آخرین جریانِ حضور میآیم
تنم جنازهی سردیست روی دوش خودم
که از مراسم دفنِ غرور میآیم
نگاهم رو توو این خونه خلاصه کن که میترسم
از هر چیزی که غیر از تو،منو هُل میده سمتِ در
تو زیبایی و این یعنی، یه راهِ تازه واسه مرگ
تماشای تو تسکینه، تماشای تو یه سنگر
مثنوی:
دکتر سید هادی محمدی
نشسته کرمِ لجن در شیارِ مغزِ سرم
فشرده میشود این خانه در دو چشمِ ترم
عصارهیِ تنِ من، زهرِ مار و استفراغ
و سهمِ کوچکِ من از جهانِ تو یک داغ
برای آینهیِ دق، غبارِ ها، کردیم
چه روزها که به این سایه اقتدا کردیم...
قی کن مَلاتِ زخمی دیوارِ حاشا را
وقتی که رو کردند گُردان الفبا را
از استخوانِ لایِ زخمِ واژه بیزارم
وقتی نمیفهمد کسی اندوهِ معنا را
تاریخ، لُکنت دارد و ما لالِ مادرزاد
باید عوض میکرد دنیا، متنِ انشا را
یک شب به آتش میکشم انبارِ باروتِ…
این شعرهایِ الکنِ...
عقربههای ساعت مچیام
روی نبضِ تو لیز میخورند
و من
که از ارتفاعِ "دوستت دارم" پرت شدهام
هنوز به زمین نرسیدهام
(چه کسی گفته بود جاذبه، سیب را میشناسد؟)
شاید این پیراهنِ چهارخانه
خانه خانهاش را
برای حبسِ نفسهای تو چیده
وگرنه اینهمه پنجره
در دکمههایم چه میکنند؟
سراسیمه، سایه،...
ای شبِ غمزده را صبحِ مقدّر، برگرد
ای بهاری که شدی ناجیِ باور، برگرد
فصلِ بی ثانیه تقویمِ زمین را فرسود
ای که هستی به جهان، نفخهی آذر، برگرد
بی تو این آینهها مسخِ غباری کورند
تا شود چهرهی اشیاء مصوّر، برگرد
شهر در سیطرهی مه زدهای مسکوت است
تا...
تویی و گریهی در ایستگاهِ پایانی
من و موازنه ی تکّه های قربانی
کدام فاجعه را روی پا تکان دادی؟
در این توهمِ مخدوشِ تحتِ درمانی
فرو ببر همهی شهر را در این بستر
بِکِش تمامِ مرا بر کرانه ی خنجر
که عشق طرحِ بدی بود و س ا ن...
در امتداد جادهای که
هر صبح
به عقب میرود
هندوانهها
با مانیتورهای خاموش
از گلویشان سبز میشوند
مترسکی
با کتوشلوار براق
امضای الکترونیک
نشخوار میکند
روی سیمهای برقِ همزمانی
صدای نوتیفیکیشنِ پرنده ها
بال آسمان را کر کرده
باد
روی برگهای خیار
تکههای پلاستیک
و شعر عربی میچیند
و جوی...
بین بودن و نبودن
سهم ما ندیدن بود
قصد دارم که بریزم به هم این قائله را
شمعها را وسطِ ختمِ خودم چال کنم
پشتِ این قافلهی تسلیتِ پوچ و عبث
دَهنِ حادثه را با غزلی لال کنم
خاطرات آمده با لشکری از درد و بلا
سنگری نیست به جز جمجمهی ویرانم
پشتِ این پنجره یک شهر چراغان...
من اینجا یاد گرفتهام
گاهی سکوت هم
میتواند بازجویی کند