حکایت از همان سفره کوچک آغاز...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 1 رای

حکایت از همان سفره کوچک آغاز شد
پدر دانست که فرزندانش نیز رعیت وفقیر خواهند ماند?!?

پس نان، گندمِ ، دختر شد.
و آبی دریای،چشمان پسر، آب.
او خود، نیز ،جز مشتی جو نداشت
در میان موهای گندمی‌اش…

اما ، مادر...
تمام بهانه زندگی‌اش شد
دختری به نام «گندم»
پسری با چشمان آبی
و مردی با موهای جو گندمی...

رضا کهنسال آستانی
ZibaMatn.IR
رضا کهنسال آستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن