عقربه های ساعت مچی ام روی...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار سید هادی محمدی
- عقربه های ساعت مچی ام روی...
عقربههای ساعت مچیام
روی نبضِ تو لیز میخورند
و من
که از ارتفاعِ "دوستت دارم" پرت شدهام
هنوز به زمین نرسیدهام
(چه کسی گفته بود جاذبه، سیب را میشناسد؟)
شاید این پیراهنِ چهارخانه
خانه خانهاش را
برای حبسِ نفسهای تو چیده
وگرنه اینهمه پنجره
در دکمههایم چه میکنند؟
سراسیمه، سایه، سکوت...
سه سطرِ سفید از پیشانیات میگذرد
و من در سطرِ چهارم
شبیهِ یک شایعهی شیرین
شایع میشوم در شهرِ شانههایت
گوش کن!
وقتی پلک میزنی
صدای شکستنِ استخوانِ نور میآید
آیا تو همان پرندهای نیستی
که آسمان را
در قفسِ سینهاش قاچاق میکند؟
من اما
تنها یک چمدان دارم
پر از ریلهای راهنرفته
و قطاری که سوتش را
در گلوی من جا گذاشته
ببین!
دریا دارد از کفه ی ترازو بالا میرود
تا وزنِ نگاهِ تو را
با نهنگهای خودکشی کرده تراز کند
عجیب نیست؟
که ما دو نفر باشیم
اما سایهمان روی دیوار
به سه زبانِ زنده ی دنیا سکوت کرده باشد؟
دستهایت را به من بده
پیش از آنکه فعلها
از ترسِ صرف شدن فرار کنند
من
با لهجهی بارانهای بیپایان
تو را هجی میکنم:
الف... لام... میم...
نه!
عین... شین... قاف...
تفسیرِ آیههای تنت
کارِ پیامبرانیست که
هنوز مبعوث نشدهاند
حالا
کمی آنطرفتر از منطقِ ارسطو بایست
تا ببینی چگونه میشود
هم بود
هم نبود
و هم تمامِ هستی را
در گودیِ گلوگاهِ تو خلاصه کرد
این شعر تمام نمیشود
فقط
جوهرِ خودکار
در رگهایم لخته شده
قالب شعر :
حجم