چشم هایم به پشت شیشه های...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن دلنوشته های الهه فاخته
- چشم هایم به پشت شیشه های...
چشمهایم به پشت شیشههای آشپزخانه افتاد.
باران سیلآسای امروز صبح، ردّ قطرهها را روی آن جا گذاشته بود.
آسمان ابری بود که ناگهان متوجه شدم بخشی از ابرها آبی است؛ خیلی آبی… انگار آبیترین آبی دنیا.
بلند شدم؛ چیزی مرا به سمت آسمان میکشید.
پنجره را باز کردم. جوانههای سبز درختان کموبیش پیداست و آسمان… بهشدت زیبا!
سالها بود آسمان را اینگونه ندیده بودم. همیشه لایهای از سیاهی مانع دیدن آبی حقیقی آسمان میشد. گاهی که به سمت قلهٔ توچال میرفتم، از ایستگاه ۲ تا ۵، از میان سیاهی و مه دودآلود و متعفن عبور میکردم. آن بالا، فراتر از سیاهی، آسمانی صاف و آبی انتظارم را میکشید؛ آسمانی پاک و زلال.
نزدیک اذان صبح بود که طوفان شد. باد با تمام قدرت خودش را به پنجره میکوبید؛ مهمان ناخواندهای که انگار به زور میخواست وارد خانه شود.
باز هم مثبتنگری نجاتم داد؛ خدا را شکر کردم که این باد، آلودگی روزهای اخیر را با خود میبرد. بهار واقعاً معجزهگر است؛ حتی اگر به زور هم باشد، میخواهد بدرخشد و ارزشمند بودنش را فریاد بزند.
بعد از طوفان، آسمان غرید و رعد چنان صدا کرد که انگار دیوی در حال مرگ باشد! برق چنان در آسمان شعله کشید که پیش از آنکه هوا به گرگومیش برسد، همهجا را روشن کرد. سالها گذشته و من چنین رعدوبرقی ندیده بودم؛ صدایش از صدای موشک هم بلندتر بود.
باز هم مثبتنگریام چارهساز شد و به خودم گفتم: «صدای بلند، انرژیهای منفی را نابود میکند!»
اما هرگز فکر نمیکردم آفتابِ بعد از آن هیاهو، چنین جلوهٔ خیرهکنندهای داشته باشد؛ طوری که دوباره پنجرهها را باز کردم تا خانه پر از انرژی خوب شود.
و باورم نمیشد… منی که پس از فوت برادر جوانم در غمی سنگین فرو رفتهام و هنوز نیمهافسردهام، نتوانستم از زیبایی هوای امروز بگذرم.
با خودم گفتم: «در کوچهها چه خبر است؟ بهار چه بر سرشان آورده؟»
پا بیرون گذاشتم و هرگز فکرش را نمیکردم با دیدن برگهای ریز زردی که فقط در بهار روی زمین میافتند، اینطور به وجد بیایم. برق چشمهایم را احساس کردم.
همهجا غرق نور بود…
آه… خدایا شکرت. 💕
به سمت کافهٔ همیشگیام رفتم، بیخیالِ جیب خالی.
یک فنجان کاپوچینو با سیروپ کارامل سفارش دادم. سالها بود از قدرت انتخابم غافل مانده بودم! همیشه قهوه را بدون شکر و شیرینی میخوردم، اما اینبار بین فندقی، نارگیلی و کاراملی، کارامل را انتخاب کردم.
پشت میزی نشستم که کنار پیادهرو گذاشته بودند و با احساسی از نشاط، قهوهام را نوشیدم.
در میز پشتی، دختر جوانی با هیجان دربارهٔ رعدوبرق دیشب با دوستش که پشت تلفن بود صحبت میکرد. قهوهام تمام شد، شکلاتهای کنارش را برداشتم، در جیبم گذاشتم و به راه افتادم.
خانه؟ پنجرهها هنوز باز است… بهتر است قبل از بازگشت ببندمشان! کبوتر همیشهگیام دوباره زمان تخمگذاشتنش نزدیک است و بیعقل! هر بار به زور وارد خانه میشود و روی آبگرمکن تخم میگذارد و میرود.
با خودم گفتم: «آیا به من اعتماد دارد که تخمش را به جوجه تبدیل کنم؟ مگر من مرغم؟ بنشین و برو لامصب… دان و آبت با من!»
نه… نتوانستم این حال و هوای بینظیر را رها کنم. پس پیاده راه افتادم. یک چهارراه، دو چهارراه…
تا اینکه رسیدم به پارک کوچکی که خاطرات کودکی برادرم و خواهرزادههایم با آن گره خورده است.
برخلاف تصوّرم، پارک نسبتاً شلوغ بود.
روی نیمکتی نشستم و تصمیم گرفتم از این حال و هوا برای شما هم بنویسم.
سالهاست چیزی ننوشتهام.
در گذشته، خوانندگان دلنوشتههایم مرا اینگونه میستودند که نوشتههایم، هرچند از جهان شخصی خودم میآید، آنان را به دنیایی میبرد که حالشان را خوب میکند.
امیدوارم هرکس تا انتهای این متن آمد، حال دلش خوب شده باشد.
یاحق
الهه فاخته
اولین جمعه از بهار ۱۴۰۵