متن متن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات متن
کاش در جهان ما هیچکس غم عاشقی نداشت
جدایی سهممان نبود هیچکس درد دلتنگی نداشت
کاش از روز نخست میدانست آنکه دل سپرد
معشوق می ماند به بر، یا سرنوشت باز هم حیله داشت
کاش از سفره ی عشق...
"دوست بدارید و بگذارید که دوست داشته شوید؛
آدم بدونِ این بساط ها زندگی از گلویَش پایین نمیرود!"💟
کاش،
آرام آرام نمیرد،
هر آنچه که بوی دلخوشی می دهد…
چشمهایم به پشت شیشههای آشپزخانه افتاد.
باران سیلآسای امروز صبح، ردّ قطرهها را روی آن جا گذاشته بود.
آسمان ابری بود که ناگهان متوجه شدم بخشی از ابرها آبی است؛ خیلی آبی… انگار آبیترین آبی دنیا.
بلند شدم؛ چیزی مرا به سمت آسمان میکشید.
پنجره را باز کردم. جوانههای سبز...
سوختن مرا دیدی سوزان تر شدی
من تشنه ی شعرم با غزلی مرا سیراب کن
بذار صاف و اُتو کشیده باقی بمونم
نذار چروک بیُفته رو مغزم...
به تار موهایت قسم...
که هر بار روی پیشانیات میلغزند،
تمام جهان در من فرو میریزد.
همیشه میگن تنها چیزی که برای آدم میمونه خودشِ ولی این روزها به این نتیجه رسیدم
با رفتن یکسری از آدم ها حتی اون خودِ آدم هم باهاشون رفتنی میشه و قلبی جا میمونه که دلتنگیش تمومی نداره...
اون دلتنگی مثل نفس کشیدن گاهی بالا و پایین میشه اما همیشگیه،گاهی...
**سوختن**
زبانم سوخت،
و طعم جهان را گم کردم.
دیگر نه سیب،
نه بوسه،
نه باران...
هیچچیز مثل قبل نبود.
دلم سوخت،
و هیچکس نفهمید.
نه دستی آمد،
نه آوازی،
نه حتی سایهای بر دیوار.
حالا من ماندهام،
با زبانی که نمیچشد،
و دلی که دیگر
هیچچیز را باور ندارد...
گر چه دیدم همه عمر،
همهمه عالم و آدم ، امّا:
دیدار به پایان نرسد تا تو نیایی
شاید پایان خیلی از قصه ها خوش باشد اما اشک هایی که در طول قصه ریختی را جبران نمی کند ...!
نور بهشتی
بعضی وقتا کلمه ها انقدر قصیرن
که توان وصف تو رو ندارن...
بعضی وقتا چشمای تو انقدر گیران
که آدم می ترسه نگاشون کنه....
بعضی وقتا که چشاتو روم میبندی،
دنیام شبیه شب بی ماه ،تاریک ،تاریک میشه...
بعضی وقتا انقدر دلم تورو میخواد که نفسم میگیره...
از وقتی دیدمت...
همانند شب های خستھ و خاموش
هزار و یک عابر را
در دݪ خود جاے دادم؛
عابرهایے
از جنس خاطرات شب پوش
کھ بر خیال پاے مےکوبند.
چشم دادم
بھ تاریکے طناز انتهاے کوچھ
و براے
در آغوش ڪشیدטּ آטּ قصد کردم
اما همین ڪھ خواستم
قدمے بردارم
دیدم قیر...
ی روزایی با تموم وجود میخندیدم...
الان با تموم وجود نگاه میکنم...
از روزی میترسم ک..
با تموم وجود کنار بزارم...
نویسنده: vafa \وفا\
در جعبه را نگاه کرد!
پوشال های رنگی را کنار زد و..
قاب کوچک ته جعبه را بیرون آورد
عکس دونفره..
از خودش و او..
او...
آن روز را به خاطر آورد
همان روزی که شهربازی پر از صدای خنده هایشان بود
بالای چرخ و فلک این عکس را گرفته...
در قاصدکها
دنبالش میگشتم
در آینه ها می جستم
از سیب می پرسیدم
صدفها دور بودند
به باران نرسیدم
من در پی خوشبختی از نفس افتاده بودم
که تو دستم را گرفتی
ومن فقط عشق را به خاطر می آورم!
مهدیه باریکانی
از خودم برای تو عکس می فرستم.
روی همان نیمکت، با همان لبخند، همان استایل...
شاید دوباره من همان عاشقی بشوی که برای دیدنم لحظه شماری می کرد.
نویسنده: علیرضا سکاکی
همیشه ازم می پرسید:
-چرا انقدر از موهای باز و پریشون خوشت می اد؟
بهش لبخند می زدم.
می پرسید:
-واسه چی بعضی روزا... وسط بعضی فیلما... با یه سری آهنگا... یهویی و بی دلیل حالت عوض می شه؟
بهش لبخند می زدم.
حتی یه نصفه شب برفی، وقتی که...
دیگر نه گلویم تحمل بغض دارد؛
نه چشم هایم اشکی برای ریختن؛
حالا چند سال است که در انتظار برگشتن تو تنها به درب خانه خیره مانده ام؛ بی هیچ حرف و شکایتی...
نویسنده: علیرضاسکاکی
من هیچ گاه شعر ننوشتم!
فقط هر گاه یاد تو می افتم؛ قافیه ها به کلماتم تزریق می شوند تا غزلی زاده شود به سردی شهر... به تلخی زهر...
نویسنده: علیرضاسکاکی
رفتی ولی خیال تو
آخه ولم نمی کنه
نمی دونی که باچش و
بادل من چه می کنه
هر شب خیال چشم تو
به دل من پامی ذاره
سحر که میره عطرشُ
توی سرم جامی ذاره
خدا فقط خبر داره
سحر به دل چه میگذره
که یادت رفته و بازم...