چشمانم هنوز از غبار انفجار شب...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- چشمانم هنوز از غبار انفجار شب...
چشمانم هنوز از غبارِ انفجارِ شبِ پیش، تار بود. اما تصویری که در ذهنم نقش بسته بود، از هر نوری شفافتر بود. تصویری از پدری. پدری که میانِ آوارِ خانهاش، نه دنبالِ وجود که دنبالِ جانِ گمشدهاش میگشت.
آن صحنه، هرگز از ذهنم پاک نمیشود. پدری که میانِ ویرانهها، چون روحی سرگردان، قدم میزد. هر پیراهن ، هر اسباب بازی خرد شده، هر یادگاری که از میانِ خاک و آهن بیرون میکشید، با اندوهی عمیق در آغوش میگرفت. صدایِ گریه هایش ، نه از این زمین که از دل آسمان بود. فریادِ او سکوتِ شرم آور دنیا از فرزندانی که دیگر نبودند. او به دنبالِ پیکرِ کوچکشان بود، به دنبالِ نشانهای از هستیِ گمشدهاش. با هر تکه از اسباببازیِ که از زیرِ آجرها بیرون میکشید، انگار که تکهای از قلبش را بیرون میکشید. هر لباسِ کوچکی که پیدا میکرد، با بغضی خفهکننده، در دست میگرفت. اینها تنها اشیاء نبودند، اینها خاطرات بودند، زندگیهایی بودند از عزیزانی که زیرِ آوار دفن شده بودند . عزاداریاش، عزاداریِ خاموشِ تمامِ مادران و پدرانی بود که در این جنگ، عزیزانشان را از دست دادهاند. عزاداریاش، صدایِ شکستنِ قلبِ هستی بود.
نیروهای امدادی، با چهرههایی خسته و چشمانی پر از همدردی، او را صدا میزدند. آقا، اینجا امن نیست. ممکن است دوباره اینجا موشک بزنند. لطفاً بروید. اما او نمیرفت. گوشهایش انگار غرق در صدای عزیزان رفته اش شده بود. تمامِ دنیای او، خلاصه شده بود در این آور ها در این ویرانه، در این جستجویِ بیپایان. او به حرفِ هیچکس گوش نمیداد. انگار که تمامِ منطقِ دنیا، در مقابلِ عشقِ پدری، رنگ باخته بود. او در دنیایِ خودش بود، دنیایی که تنها با یافتنِ فرزندش معنا پیدا میکرد.
او به هر فریادِ "آقا، بروید! با نگاهی خالی و پر از اندوه پاسخ میداد. انگار که میگفت: کجا بروم؟ وقتی تمامِ دنیای من اینجا، زیرِ این آوارها دفن شده، من کجا بروم؟
ماهمه شاهدِ این صحنه بودیم. شاهدِ عشقی که از مرگ هم قویتر بود. عشقی که در دلِ ویرانی، به دنبالِ نورِ آخرین امید میگشت. او نمایندهی تمامِ پدرانی بود که در این جنگ، عزیزانشان را از دست دادهاند، اما هنوز، حتی یک لحظه هم، از جستجویِ آنها دست نمیکشند. او نمادِ استقامتِ انسانی در برابرِ بیرحمیِ تقدیر بود.این پدر، در دلِ جهنم، فرشتهای بود که نورِ عشق را در تاریکیِ مطلق میتاباند. در آن صحنه محشر قلبهای مردم در سینه آنها فشرده میشد، گویی که تکهای از قلبشان با هر گریه ای از آن پدر ذره ذره نیست میشد