آن شب آخرین ساعات سکوت بود...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- آن شب آخرین ساعات سکوت بود...
آن شب، آخرین ساعاتِ سکوت بود. ساعتِ یکِ نیمهشب. در آستانهی گریز به خواب، میانِ دردِ پلکهای سنگینم که مدتها بود از وحشتِ جنگ نخوابیده بودم، ناگهان...
یک موج انفجار، همان صدای لرزشی که از اعماقِ زمین شروع شد و تا بناگوشِ ساختمان پیچید. دیوارها فریاد زدند، قلبِ پنجرهها شکست و من وحشتزده فهمیدم جایی همین نزدیکیها موشکی فرود آمده؛ موشکی که موجِ انفجارش قلبِ شیشههای خانه را شکسته بود. این صدایِ ویرانی بود که از نزدیکی میآمد. قلبم آرام و قرار نداشت. یعنی کدام ساختمان را زدند؟ نکند کسی زیرِ آوار مانده باشد؟
با سرعتی که گویی از خودم فرار میکردم، به خیابان رفتم. با وحشت خودم را به آسفالتِ سرد میکشیدم، در تاریکیِ وحشتزدهی نیمهشب. نگاهِ ناخودآگاهم به سمتِ خیابان بالاکشیده شد، به جایی که دود و سیاهی از آنجا بلند شده بود؛ خیابانِ بالایی. همانجا بود که موجِ اولش تصویرِ مرگ را تا کنارِ پلکهایم آورد و خواب را از چشمهایم ربوده بود.
دوییدم. نه با پایِ اراده، بلکه با پایِ دل. به سمتِ جایی که دیگر خانه نبود و آوارها زندگیها و جانهایی را به اسارت گرفته بودند. وقتی به ورودیِ خیابان رسیدم، انبوهی از مردم را در آن ساختمانِ آوار شده دیدم. مردمی که چهرههایشان زیرِ نورِ چراغقوهها، مثلِ هالهای از نورِ امید میدرخشید. مثل فرشتههایی که میدویدند برای نجات.
و من... من هم با همین امید که شاید کسی زیرِ آوار زنده باشد، در خیابان به سمتِ ساختمان قدم برمیداشتم که...
ناگهان دیدم دوباره همان ساختمانی که مردم برای کمک رفته بودند، موشکِ دوم اصابت کرد. نه، باورم نمیشد. انگار زمان ایستاده بود. انگار تمامِ دنیا برای لحظهای از شرم ایستاد. مگر میشود تمامِ انسانهایی که تا چند ثانیه پیش در حالِ کمک بودند، نیست و نابود شده باشند؟ یعنی چه؟ یعنی تمامِ هستها نیست شده بودند؟
آنها که رفته بودند تا جانِ دیگری را نجات دهند، خودشان، در آن لحظه، تبدیل به بخشی از صحنهی شهادت شده بودند.
باورم نمیشود. چند دقیقه پیش، امید به یافتنِ زندهای، امیدها در آوار در چشمانشان موج میزد. حالا از آن صحنه تنها غبار و دودی بود که آرام مینشست. انگار که خودِ هستی، با بیرحمیِ تمام، واژهی "امید" را از این صحنه پاک کرده بود.
مدتهاست که از آن شب میگذرد ولی من هنوز در آن ثانیههای شومِ غبار ایستادهام. هنوز به یاد دارم که چگونه آن فرشتگان در میانِ آوار به دنبالِ جانی در زیرآوار بودند و من هنوز ایستادهام در آن شبِ شوم منتظرِ کسی که بیاید و بگوید: "همه آنانکه رفتند، بازگشتهاند." ولی چگونه میشود قبول کرد این درد را که من، شاهدِ نابودیِ امید بودم؛ امیدِ کسانی که خودشان، در جستجوی امید بودند. انسانهایی که شاید روزی هزار بار از کنار ما در خیابان گذشتند و نمیدانستیم که اینان روزی شهدایِ وطناند.