100 متن کوتاه کتاب صدای پای احساس ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره کتاب صدای پای احساس
100 متن کوتاه کتاب صدای پای احساس ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن کتاب صدای پای احساس برای اینستاگرام و بیو واتساپ
من،
تنهاتر از تو؛
تو،
تنهاتر از من؛
رسم غریبی است:
عشق و تنهایی؛
دوری و دوستی!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب صدای پای احساس،
ص ۱۹۴.
دزدیدند صداقت صدایم را؛
و سکوت است آن سوی امواج؛
نیست واکنشی از احساس؛
ره به جایی نیست در کششِ پنجره ها؛
چه نامردند ثانیه های التهاب!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب صدای پای احساس،
ص ۱۶۷.
در باروریِ احساس،
به باورِ تو امیدوارم؛
تو مرا باور کن؛
از عاطفه بارور کن!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب صدای پای احساس.
تو را می خواهم؛
و با تک تک سلول هایم،
می سرایمت؛
و با صدای سکوت سینه،
آوازت می کنم...
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب صدای پای احساس،
ص ۳۹.
ایکاش
انسان
بلای جان انسان
نبود هرگز!
ایکاش
انسان
به فطرت خدایی خود
هماره ایمان داشت
و هیچگاه
از روی نسیان
در دام فریب شیطان
گرفتار نمیگردید!
ایکاش؛
انسان،
همواره،
انسان میماند؛
خدایی و آسمانی؛
با سرشتی،
پاک و ایمانی!
تکرار میشوم در تو؛
هر لحظه؛
نو به نو...
تکرار میشوم
در عاشقانههای هر نگاهت
در عارفانههای شام و پگاهت
در بارشِ احساس
رویشِ یک شقایق میتواند
سروادی از سرور را
مترنّم سازد
عاشقانهتر بنگریم:
میتوان
جریان نبض زندگانی را
در دستان پینهبستهی پدر
در سینهی صاف مادر
و در نگاههای بیگناه کودکان شهر
با آبیِ چشمانی عاشقانه
و سبزیِ نگاهی ژرف
به تماشا نشست...
هر لحظه؛ نو به نو
تکرار میشوم در تو
با خواهشهای دل تنها
با مگوهای اشک و آه
تکرار میشوم
در آهنگ؛ در صدا
با صداقتی که در سینهام مانده به جا
چه سخت است؛
وقتی مجبوری:
حجمِ فریادت را،
قورت دهی؛
و در تنهاییِ محض،
بغض بارانزده را،
نفس بکشی!
گاهی باید:
سوار بر قایق شکسته ی آرزوها،
مرزهای بیکران بودن را،
با دستانی خالی پارو زد؛
و قاصدک زیبای امید را،
از سرای سینه،
پرواز نداد!
زهرا حکیمی بافقی
(کتاب صدای پای احساس)
دوست دارم،
بسرایم برایت:
عاشقانههایی،
ساخته از پرند احساس؛
پرداخته با پرنیان نیاز!
صدایم کن:
با انعکاسِ محبّت؛
تا من بخوانم برایت:
شهرآشوبِ عاشقی را،
در احساسیترین پردهی عشاق!
صدایم کن:
پایدار و پیوسته؛
تا من بمانم تا همیشه:
شورانگیزترین شیدای شیفته!
صدایم کن:
با بازتابِ صداقت؛
تا من از حجمِ صدایت،
در وجدی شورانگیز؛
به شوقِ ناپایانِ پرواز؛
با پرِ نیاز،
پرکشم؛
آیم به سویت؛
شوم میهمانِ کویت!
ابرهای خسیس،
باران را دریغ میدارند؛
و در تکدّیِ کاسههای تفتیده،
در حسرتی نمناک،
هیچ نمیگذارند!
در دستهایت اسیرم
و خویشتن را
به آغوشت سپردهام
می توانی گرم از احساسم کنی
تا از عاطفه سرشار گردم
یا رهایم سازی
تا در سرمایی از جنسِ حسرت، بسوزم!
عاشق میشوم؛
وقتی،
شمیم گلهای نازدل،
خیال نازکپردازم را،
به باغی از طراوت،
میهمان میسازند...
پشت پنجرهی حنجرهی تنهایی
یک نفر
تا همیشه
به یاد توست
و بی صدا
اشک میریزد...