و قلبم امشب چه غمگینانه خود...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن دلنوشته
- و قلبم امشب چه غمگینانه خود...
و قلبم امشب چه غمگینانه
خود را به در و دیوار اتاق میکوبد
درهای بسته ی قلبم
دیوارهای نم گرفته
و چه ناامیدانه مینشینم
و خود ،خود را به آغوش میکشم
افکار مجال آرامش نمیدهند
می رود به سوی تاریکی
در قبرستانی سیاه و تاریک
خود را به بالای سنگ سردی می رساند
نه امشب نه ،توانش را ندارم
در چشم ها اشکی نمانده
و من چه مظلومانه
دست میکشم بر عکسی
احساس میکنم دردی را درون قلبم
عکس،سنگ و دست هایم سرد سردن
انگار جانی در تن نمانده
و اشکی در چشم
احساس میکنم لحظه ی مرگ من است
چیزی شبیه بغض،شبیه درد
به چشم های سیاهش نگاه میکنم
شاید او نیز هم
احساس میکنم باید بروم
احساس میکنم کسی صدایم میزند
می ایستم و میچرخم
و در آن تاریکی
جز من و افکارم هیچ کس نیست
و میبینم دخترکی سربر زانو نهاده
و چه غمگین است
و چقدر آشناست احساسش
وبازصدای گریه های آشنا
و من چه مظلومانه محکمتر
خود را به آغوش میکشم