سالها بود دوخته شده بودم به...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن دل نوشته های سردار
- سالها بود دوخته شده بودم به...
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
سالها بود دوخته شده بودم به مردی خسته.
هر صبح مرا لمس میکرد.
هر شب باز میکرد. یک روز نخم پوسید.
افتادم زیر صندلی. کسی مرا ندید. جارو کشیدند.
انداختند توی سطل.
حالا میان پوست سیب و ته مانده غذا افتادهام.
به آن مرد فکر میکنم. آیا متوجه شد من نیستم؟
شاید یک دکمه دیگر خرید.
شاید هم پیراهن را انداخت دور.
آدمها همیناند. دکمه که میافتد،
پیراهن را دور میاندازند.
یا خودشان را عوض میکنند.
ZibaMatn.IR