خاکستر «نامش را گذاشتی دیوانگی، تا وجدانت آسوده شود از ندانستنِ دردِ من... کاش میدانستی پشتِ این سکوتهایِ مکرر، چه اقیانوسی از حرفهایِ ناگفته و چه صبری برایِ دیدنِ تو، خاکستر شد.»
این متن را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.