متن طناز ماجولانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات طناز ماجولانی
«آرام آرام»
آرام آرام
دارم
شبیهِ زنی میشوم
که میتواند
در آینه
چند ثانیه
بیشتر
دوام بیاورد.
زنی
که دیگر
برای دوستداشتنی بودن
اینهمه
از خودش
کم نمیکند.
این روزها
وقتی موهایم را
پشتِ گوشم میبرم،
یا پیراهنی روشن
روی تنم
مینشیند،
چیزی در من
آرام
لبخند میزند.
نه به...
«دلم میخواهد»
دلم میخواهد
این روزها
کمی بیشتر
زن باشم؛
نه از آن زنها
که جهان را
روی شانههایشان
تا مرزِ فراموشی
حمل میکنند.
نه.
دلم میخواهد
گاهی
موهایم را
بیدلیل
باز بگذارم،
برای خودم
عطر بزنم،
و عصرها
با یک آهنگِ خوب
خانه را
کمی
به رقصِ آرام
دعوت...
«من از آن زنهایم»
من
از آن زنهایم
که همیشه
بلند نمیخندند،
اما
اگر بخندند
چیزی
در هوای اتاق
عوض میشود.
از آنهایی
که دلشان میخواهد
برای خودشان
گل بخرند،
شبهای سخت
موهایشان را
خودشان نوازش میکنند،
و خوب میدانند
نجات
فعلِ تنهایی همین ست.
اما،
بگذار رازی بگویم:
گاهی...
«زن، وقتی حالِ خودش خوب است»
این روزها
کمی بیشتر
آینه را
معطلِ خودم میکنم؛
نه از سرِ غرور،
فقط
دلم میخواهد
زن بودنم را
آرام
به یاد بیاورم.
مثلاً
موهایم را
جوری رها کنم
که باد
برای چند دقیقه
حواسش پرت شود،
یا پیراهنی بپوشم
که راه رفتنم را...
«من بلد شدهام»
من
از آن زنها نیستم
که تمامِ غروبشان
به آمدنِ کسی
بسته باشد؛
نه،
بارها
دستِ خودم را گرفتهام
و از شبهای سخت
عبور کردهام.
بلد شدهام
برای خودم
چای بریزم،
موهایم را
با حوصله
پشتِ گوشم ببرم،
و بیآنکه کسی بگوید
زیبایی،
خودم
به آینه
لبخند...
«این روزها»
این روزها
چیزی در من
آرامتر نفس میکشد؛
انگار
یک زنِ خسته
گوشهای از دلم
بالاخره
نشسته باشد
کنارِ پنجره
و چایِ عصرش را
بیعجله بنوشد.
این روزها
کمتر
با غم
هماتاقم؛
بیشتر
موهایم را
روی شانههایم
رها میکنم،
پیراهنهای روشنتر میپوشم،
و گاهی
بیدلیل
برای خودم
گل...
«عشق باید شبیه نور باشد»
عشق
باید
شبیهِ نور باشد؛
نه آن آتشی
که همهچیز را
یکباره
خاکستر میکند،
نه،
مثلِ صبحی
که آرام
روی پلکهای زنی
مینشیند
و بیآنکه بترساندش
به او یادآوری میکند
هنوز
میشود
به زندگی
دل بست.
عشق
باید بلد باشد
میانِ یک روزِ معمولی
ناگهان...
«کسی که بلد باشد»
روزی
کسی خواهد آمد،
نه با هیاهویِ دوستت دارم،
نه با وعدههای بلندِ بارانی؛
فقط
بلد خواهد بود
چطور
عصرهای خستهام را
کنارِ یک فنجان چای
آرام کند.
کسی
که دستهایش
عجله نداشته باشند؛
که وقتی
نامم را میگوید،
چیزی
در دلم
بیصدا
روشن شود.
دلم...
«تنم دوباره بهار را فهمید»
چند روزیست
آینه
با من
مهربانتر شده است؛
نه اینکه
اندوه
از خانهام رفته باشد،
نه،
فقط
یکجورِ آرامی
در استخوانهایم
جوانه زده است.
مثلاً
صبحها
موهایم را
با حوصلهتر میبافم،
رژِ لبم را
بیدلیل
کمی پررنگتر میزنم،
و گاهی
بیآنکه کسی باشد
برای پنجره...
«اگر کسی بلد باشد»
اگر کسی بلد باشد
آرام دوستم بدارد،
جهان
شکلِ دیگری میشود؛
مثلاً
صبحها
موهایم
کمتر بهانهٔ باد را میگیرند،
و عصر
روی مچِ دستم
خورشید
کمی بیشتر میماند.
اگر کسی بلد باشد
با صدای آهسته
نامم را صدا بزند،
دلم
دیگر
اینهمه
از پنجرهها
نمیترسد.
من...
خاکستر
«نامش را گذاشتی دیوانگی،
تا وجدانت آسوده شود از ندانستنِ دردِ من...
کاش میدانستی پشتِ این سکوتهایِ مکرر،
چه اقیانوسی از حرفهایِ ناگفته
و چه صبری برایِ دیدنِ تو،
خاکستر شد.»
باران درون
«ساده انگاشتی این بارانِ درونم را...
گفتی دیوانه،
اما نمیدانستی این «آشفتگی»،
تنها انعکاسِ تنهاییِ من است در آینهای که تو،
هرگز آن را درست ندیدی.
ما از دو دنیای متفاوتیم؛
تو در فکرِ حلِ مسئلههایِ خودی،
و من... در حالِ تحملِ دردی که
برای تو، حتی قابلِ...
قضاوت
«آسان قضاوت میکنی،
بیآنکه بدانی در این «بودن»ِ پر از تردید،
من چه سهمی از تنهایی را به دوش میکشم.
تو سرگرمِ عبور از مسائلِ خویشی،
و من... تنها تماشاگرِ دیواری هستم،
که تو با بیتفاوتیات،
میانِ قلبِ من و آرامشات ساختهای.»
۶.
«آنقدر دردم را پنهان کردم
که فکر کرد آرامم...
او ندید که پشتِ هر لبخند،
چقدر تنهاییِ من، تکرار میشود.»
۷.
«دنیایِ او،
جایی برای دردهایِ بزرگِ من نداشت...
و من، در سکوتِ مطلقِ خودم،
به سوگِ مهربانیهایی نشستم
که دیده نشد.»
۸.
«میانِ "باید" و "شاید"هایِ من،
او...
۱.
«به دیوانگیام میخندی،
چون نمیدانی اینبار،
چه سنگینباریست
بر دوشِ سکوتهایم.»
۲.
«تو درگیرِ حلِ مسئلههای خویشی،
و من در حالِ ترمیمِ
آنچه که تو "دیوانگی" نامیدی،
و من "درد" میدانم.»
۳.
«کاش میدانستی
چقدر سخت است
وقتی تمامِ جهانِ کسی باشی،
که تماشاگرِ تنهاییات است، نه پناهِ آن.»...
«بازگشت در خیال»
شب، نرم و آرام از پنجره میگذرد،
و تو در خوابِ من، باز میآیی.
نه برای ماندن، نه برای لمس،
فقط برای اینکه یادم بیاوری:
عشق، حتی در دوری، زندگی میکند.
مینشینی کنارم،
بیصدا، بدونِ کلام،
و من باز هم نفس میکشم،
در حضورت که فقط در...
«حضور تو »
عشق،
دیگر نامِ کسی نیست.
رودیست
که از درونِ من میگذرد
و به دریاچهی تو میریزد.
تو را نمیخواهم
برایِ پر کردنِ خلأهایم،
میخواهمت
چون در حضورت،
فکر بال میگیرد،
روح میروید.
اگر نباشی،
آسمان هنوز هست،
اما بیرنگتر.
ما دو ستارهایم،
که میانِ فاصلهها،
به هم...
«جهان بدونِ تو»
رفتی،
و جهان تمام نشد.
نور،هنوز از لای پرده میتابد،
چای هنوز بخار دارد،
و من هنوز بلدَم لبخند بزنم.
اما همهچیز اندکی ساکتتر شده،
مثل موسیقیای که صدایش را کم کرده باشند.
جهان بدونِ تو سرد نیست،
فقط بیصداست.
و من در این بیصدایی،
خودم را...
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
«سکوتِ میانِ ما»
گاهی میترسم...
نه از فاصله،
از آرامآرام محو شدنِ صداها.
از آنکه یک روز، پیامهایم،
دیگر لبخند نیاورَد روی لبهایت.
از آنکه دلتنگیام برایت عادی شود،
مثل هوایی که هر روز نفس میکشی، بیآنکه حسش کنی.
من زنِ صبوریام،
اما صبر، همیشه بیصدا نیست؛
گاهی صدای خفهی...
«عشق از فاصله»
تو آنسوی زمین نفس میکشی،
و من، در اینسو، به هوایی که از تو میآید زندهام.
میگویند فاصله سرد میکند،
اما من هر شب از گرمای صدایت خوابم میبرد.
در این رابطه، لمس نیست، آغوش نیست،
اما عجیب است ،
گاهی در میان سکوت صفحهی خاموش،
حضور...
«وقتی فکر بیدار شود»
فکر اگر بیدار شود،
هیچکس به کسی نمیگوید:
"تو باید مثل من باشی."
فکر اگر جرأت کند،
میبیند حقیقت،
جامِ آبیست
که از هر چشمهای میجوشد.
نه آسمان از آنِ یک قوم است،
نه عشق، ارثِ مذهبها.
آدمی وقتی بفهمد،
که زمین زیر پای همه یکیست،...
ضربان
میخواستم امشب
خودم را
به خواب بسپارم،
تا شاید دلتنگیام
کمی آرام شود…
ولی صدای گوشیام،
سکوتش،
پیام ندادنت…
نبضم را تندتر کرد.
چه میکنی آنجا؟
بیمن؟
با خیالت راحتی؟
یا مثل من
بالش را محکم در آغوش گرفتهای
و نمیدانی چرا
بوی هیچ چیز
آدم را ارام نمیکند...