به نخجیرگاه گیسویت منم با صد...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست
تو چشمک می‌زنی امّا، ندارم یک نشان در دست

ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر می‌بارد
منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست

نگاهت می‌کشد ما را به صحرای هوس، امّا
تو داری خنده بر لب، منم آه و فغان در دست

دلم را بردی و رفتی، چنان آشفته‌ام بعدت
که مانده‌ از منِ تنها، فقط بغضِ نهان در دست

اگر زلف تو در باد و همه صبر من از باده است
ببین این جرعه شب را، منم بی‌خانمان در دست

نمی‌دانم چه جادوئی‌ست در آن گوشه‌چشمِ تو
که می‌گیری ز من هر دم، دل و دین و جهان در دست

من از آغازِ این بازی، خطا رفتم، نمی‌دانم
چگونه عشق بخشیده‌ست این بار امتحان در دست

تو دریایِ دلی، من هم اسیرِ حلقهٔ زلفت
تو فرمان می‌دهی هر شب، منم بی‌ بادبان در دست

اگر روزی بیفتد باز، راهِ ما به هم، شاید
ببینم خنده‌ات را باز، بگیرم آسمان در دست

مرا از خویش می‌رانی، ولی باز از تو می‌گویم
که عاشق جز تو کی دارد رهِ صبر و امان در دست

همه گفتند بگذر از غمِ چشمانِ جادویت
ولی من مانده‌ام آخر، اسیرِ این گمان در دست

تمامِ شعر من این است: تو و زلف و نگاهِ تو
من و سودای دیدارت، غزل شد نیمه‌جان در دست

علی شهابی مسکونی
ZibaMatn.IR
اشعار و دلنوشته 📝
ارسال شده توسط
ارسال متن