صبح از شانه ام بالا رفت...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های طناز ماجولانی
- صبح از شانه ام بالا رفت...
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
«صبح از شانهام بالا رفت»
صبح،
آرامتر از آن بود
که بشود ترسید از آمدنش؛
آمد
و روی شانهام نشست
مثل دستی که بلد است
بیصدا
موهای زنی را
از خستگی کنار بزند.
پنجره باز بود
و باد،
نامِ مرا
طوری صدا میزد
انگار هنوز
چیزی در من
برای شکفتن مانده است.
چایم سرد شد
بس که
به نورِ افتاده روی دستم
فکر کردم؛
به اینکه
شاید جهان
بعد از اینهمه اندوه
هنوز دلش میخواهد
آهسته،
مرا دوست بدارد.
و من،
با قلبی که تازه
یاد گرفته بود
کمتر بترسد،
لبخند را
مثل پیراهنی روشن
آرام
به تن کردم.🩷
طناز ماجولانی
ZibaMatn.IR