کتاب چشمانت آفرینش ورق نخورد انگار...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- کتاب چشمانت آفرینش ورق نخورد انگار...
✍🏼کتاب چشمانت
آفرینش ورق نخورد انگار
تا ورق خورد کتاب چشمانت
صبح، چیزی نبود جز نوری
که چکید از سحاب چشمانت
پیش از آنکه اذان نور رسد
صبح بود از خطاب چشمانت
آسمان آیه ای نخوانده هنوز
شد منور زِ باب چشمانت
ماه هر شب به آب نظاره کند
تا ببیند سراب چشمانت
ابر وقتی به گریه می افتد
دارد از خود گلاب چشمانت
عشق از روز اول جهانِ هستی
خورده مُهر انتساب چشمانت
پیشِ لبخندِ تو سحر هر صبح
میزند سر از حجاب، چشمانت
آسمان از طلوعِ تو پیداست
روشن از آفتابِ چشمانت
ماه، هر شب نماز میخواند
تا ببیند جواب چشمانت
گل اگر بوی زندگی دارد
از هوای انقلاب چشمانت
باغ، وقتی شکوفه میپوشد
میدهد گل، التهاب چشمانت
آدم و حوا، از اول خلقت
بوده در پیچوتابِ چشمانت
عقل، با آن همه نخوت و غرورِ
سر نهادست بر رکابِ چشمانت
رود، در شوقِ دیدنِ دریا
میرسد با شتابِ چشمانت
هر پرنده که اوج را فهمید
وامدارِ عقابِ چشمانت
من چه باشم غباری از ره تو
جان فدای انتخاب چشمانت
خواستم شعر را تمام کنم
باز ماندم به خواب چشمانت
واژهها از دهانِ من افتاد
تا رسیدم به بابِ چشمانت
عشق، جز یک غزل نمیخواهد؛
جان فدایِ شراب چشمانت
هر غزل آخرش به نام تو شد
عاشق مستطاب چشمانت.