بهار عمر من هم روزی از...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن شعر ملل
- بهار عمر من هم روزی از...
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده میشود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.
در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفتهاند؛
دیدار چراغِ روح را میطلبد.
اگر پای روشنایی نمیلرزید،
راه را گم نمیکردیم؛
آنچه عیانست،
نه چشمها هستند و نه احساس،
بلکه آن دلیست که مابین درز دردها،
کماکان باور و ایمان دارد.
امید در آن فجر کاذب است
که مرا آموخت:
بینایی، در درونِ خویش است!
آنقدر رنج بلعیدهام،
که تونلی سیاه و تاریک شدهام؛
و هر چه میگذرد،
عمیق و عمیقتر میشوم...
آلام بیشماری در بطنهای قلبم،
ریشه دواندهاند؛
آیا درخششی آشکار،
ارزشمندتر از رؤیاهای نادیارمست؟
رسیدن به ژرفای دریا، عشق را میطلبد.
ZibaMatn.IR