بهار عمر من هم روزی از...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده می‌شود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.

در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفته‌اند؛
دیدار چراغِ روح را می‌طلبد.

اگر پای روشنایی نمی‌لرزید،
راه را گم نمی‌کردیم؛
آنچه عیان‌ست،
نه چشم‌ها هستند و نه احساس،
بلکه آن دلی‌ست که مابین درز دردها،
کماکان باور و ایمان دارد.
امید در آن فجر کاذب است
که مرا آموخت:
بینایی، در درونِ خویش است!

آنقدر رنج بلعیده‌ام،
که تونلی سیاه و تاریک شده‌ام؛
و هر چه می‌گذرد،
عمیق و عمیق‌تر می‌شوم...

آلام بی‌شماری در بطن‌های قلبم،
ریشه دوانده‌اند؛
آیا درخششی آشکار،
ارزشمندتر از رؤیاهای نادیارم‌ست؟
رسیدن به ژرفای دریا، عشق را می‌طلبد.

ZibaMatn.IR
زانا کوردستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن