مرا نکش هنوز به مرگ عادت...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،
پیش از کشتن،
به من بگو،
نفسِ شیرینِ روحت را
برای تصویر کدامین نگاه
فرو می‌بری؟
رفتنت به مسیر
کدامین آسمان در تکاپوست؟!

شرمنده‌ام!
پنجره‌ها با نگاه‌هشان
از عرق و شرم آکنده‌اند...

بینوایم!
خانه‌ای دارم در آنسوی تنهایی،
مرددم!
در آرامش غریب بوسیدن
به میانه‌ی فراخیِ چشمانِ عریان...

من دختری هستم
که همیشه می‌گریم
به یاد تحلیل رفتن تن‌ها و
سیه‌بختی سرنوشتِ دوستانم.

من کی‌ام؟!
جز اندوهی بی‌رنگ
خفته شده در لهیب و آتش
جز چهره‌ای آشنا پر از چین و چروک
عادت کرده به بوسه‌های سرد و بی‌جان؟!
من کی‌ام؟!
من اصلی هستم پر از بدبختی
لبریز از تنهایی
و از دعاهای نامستجاب،
و بیگانه با خوشبختی...

مرا نکُش!
من رگ‌هایم در رقص است،
پلک‌هایم در آواز و
گیسوانم منور به
درخشش بال‌های پروانه!

من آدمم!
نفسم من!
من بخاطر ریواس زنده‌ام و
جای در جانب "هرگز" گزیده‌ام!
سراب، به سوی ابدیت می‌برم...

بپرس از من!
بپرس!
ببین که من کیستم؟!
من هم‌شکل ابرها و
و هم‌رنگ بی‌پروا‌یی رویاهای تو هستم!
من در فصلِ گرم و تشنگی ناامیدی
آرام‌بخش و سردکننده‌ی احساساتت هستم!
من همانم که هستم و بایدم باشم!!
من آغازم،
من روزنوشته‌ی ایامم،
هویتِ تنهایی،
بزرگ و خواستار جایگاهت هستم...

مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،
من اندوهی پراکنده‌ام
که مرگ من، جواب تحیت و پاکی‌ تو را نمی‌دهد!
از این محله‌ی دورافتاده به سوی آن
محله‌ی آشنا به زور،
از این شهر به سوی آن شهرِ آغشته به زیبایی
از این دینِ بهشتی به سوی آن دینِ جهنمی
چون آب و چنان آتش دوره‌ام می‌کنی...

جویا شو که من کیستم؟
من "تو" هستم!
مطمئن هستم تو نیز از منی
و از جدا شدنت از من، رضایت نداری
می‌خواهی از سفرم باز ایستم،
سفری که مالامال ابدیت باشد و
و لبریز از چشم‌انتظاری‌های نگاهِ خورشید
و غمگینانه ایستادن در ایستگاهِ گریه
و دوستی با پچ‌پچ‌های یتیم و
و قطره‌ قطره ریختن به پای
سرنوشت...

پیش از مرگ،
بگذار بگویمت،
اگر تو به کشتنِ من عادت کرده‌ای،
مبارک بادت دست‌های خونینت!
اما من،
منِ زن،
به مردن عادت نکرده‌ام...

ZibaMatn.IR
زانا کوردستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن