ماریا آن زخمی که از تن...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

["ماریا" آن زخمی که از تنِ میهن بر نمی‌افتد]
(طناب شهر - برای ماریا)
اندوهی را
در گلویم می‌کارم،
اندوهی دیگر
از آینه‌ی زندگانی‌ام
سر در می‌آورد...

گمان می‌کنم
که کاسه‌ای کوچک است
و دلم لبریز می‌شود،
از تصویرِ آشفته و پریشان...

بندی را مبدل به طناب شهر می‌کنم،
دراز ... دراز،
چنان فاصله‌ی میانِ
زندگی و مرگ!

بهانه می‌گیرم و،
یک به یک اندوه‌هایم را
آویزان می‌کنم،
تا به دست زمانه
خشک شوند.

تو نیز،
چون پرنده‌ای سپید
مابین کودکان شهر،
شروع به رقصیدن می‌کنی،
رقصی دیوانه‌وار!
رقصی که
گریبان آدمی را می‌گیرد و
هر مردی را می‌ترساند
و یقه‌ی زندگی را می‌چسبد...

من نیز در سکوت به تو می‌نگرم،
و با خود هذیان می‌گویم،
و آرام‌ آرام،
خود را به دستانِ
طوفان می‌سپارم...

ZibaMatn.IR
زانا کوردستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن