100 متن کوتاه اشعار علیرضا فاتح ۱۴۰۵ جدید 2026

متن های کوتاه درباره اشعار علیرضا فاتح

100 متن کوتاه اشعار علیرضا فاتح ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن اشعار علیرضا فاتح برای اینستاگرام و بیو واتساپ

بی‌تو، شب بهانه‌ای جز سکوت ندارد
اما با نامت، هر ستاره چراغی می‌شود
بمان...
که جهان بی‌تو، تنها یک سایه‌ی خاموش
است.

مولف: فاتح
بی تو شب بهانه ای جز
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

به صبر خواند مرا آن نگاهِ بی‌خبر از جان
نمی‌دانست که دل را به یک نظر اسیر کرد

بهانه‌ای شد ویرانیِ من، همان لبِ خاموش
که هر چه بود، به یک خنده بی‌امان، اسارت کرد

مولف: فاتح
به صبر خواند مرا آن نگاه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

لاهیجان، آغوشی‌ست که در آن عشق جوانه می‌زند.

مولف: فاتح
لاهیجان آغوشی ست که در آن
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نگاه،
تکرارِ توست در آیینه،
و جهان، جز تو، تصویری ندارد.

مولف: فاتح
هر نگاه تکرار توست در آیینه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نگاه،
انعکاسِ توست در دلِ من،
و جهان، جز تو، صدایی ندارد.

مولف: فاتح
هر نگاه انعکاس توست در دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تو را خبر ز شبِ بی‌سحر باید و نیست

چراغِ دل به فروغِ نظر باید و نیست

مولف: فاتح
تو را خبر ز شب بی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن


تو را خبر ز دلِ غرقِ شرار باید و نیست
قرارِ جان به حضورِ نگار باید و نیست
که هرچه هست، همه در رهِ عشق گم گردد
به غیرِ عشق، رهِ اختیار باید و نیست

مولف: فاتح
تو را خبر ز دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

نه زر بماند و نه تخت،
که همه سایه‌ای گذراست؛
ادب، چراغی‌ست جاوید،
که در دل‌ها روشن است.

مولف: فاتح
نه زر بماند و نه تخت
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

ای نغمه‌ی خاموش،
هنوز در مهِ دل می‌پیچی،
چون عطری که از دیوار خیال
هرگز نمی‌رود.

بغض را آرام می‌کنم،
تا در سکوتِ اشک،
صدای تو دوباره
به زمزمه بدل شود.

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر شب، اگرچه سنگین و پر از سایه باشد،
سپیده‌دمی در راه است.
غم، رهگذرِ کوتاهِ دل است،
و آفتاب، همیشه ماندگار.

مولف: فاتح
هر شب اگرچه سنگین و پر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل، دریای بی‌قرارِ شبانگاه است،
که هر موجش، فریادِ غمی تازه می‌سازد.
آشوب، زاده‌ی طغیانِ اندوه است،
لیک در ژرفای آن،
چراغی از امید پنهان مانده است.

مولف: فاتح
دل دریای بی قرار شبانگاه است
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

لبِ تو، جامی‌ست که هر ممنوع را روا می‌کند،
و هر حرام را به حلال بدل می‌سازد.
عشق، شریعتی‌ست بی‌پایان،
که حکمِ آن، تنها نگاهِ توست.

مولف: فاتح
لب تو جامی ست که هر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

عشق را نتوان ز دل بیرون کشید،
که چون خون در رگِ جان، همیشگی‌ست.
هر که از ذاتِ وجود، عشق را بشناسد،
می‌داند که این آتش، خاموشی‌ست‌ناپذیر.

مولف: فاتح
عشق را نتوان ز دل بیرون
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تا به کی در سایه‌ی اندوهِ بی‌پایانِ عشق
با خیالِ بوسه‌ای، شب را سحر، پرپر کنم؟

دل که از آتش‌زده‌ی شوقِ تو خاکستر شد
چون توانم لحظه‌ای ترکِ شرر، ساغر کنم؟

مولف: فاتح
تا به کی در سایه ی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

خورشید بر شالیزار می‌تابد، همانند برقِ چشمانت.

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

در برف، گرمیِ دل، قصه‌ی ما را نوشت
هر جرعه‌ی چای، به جان، فصلِ محبت سرشت

فنجانِ بعدی، به لبخندِ تو آغاز شود
ماجرای عشق، به تکرارِ همین راز شود

مولف: فاتح
در برف گرمی دل قصه ی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

نازِ تو گرچه دل‌آزار است،
بی‌آن، دل از جهان بیزار است.
هر زخمِ عشق، مرهمی دارد،
که جز نگاهِ تو، خریدار است.

مولف: فاتح
ناز تو گرچه دل آزار است
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چون رود، روزها گذشت و بازنگشت،
دل را به موجِ خاطره نسپار.
جستجو مکن، که در غبارِ دیروز،
جز سایه‌ای شکسته نمی‌یابی.

مولف: فاتح
چون رود روزها گذشت و بازنگشت
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

خیال دیدنِ تو امشب به دل نشست

ولی دریچه‌ی چشمم به خواب بسته شد...

صدای پای تو می‌آمد از نسیم،

که در سکوتِ شبم، هزار قصه شد.

مولف: فاتح
خیال دیدن تو امشب به دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

خوش به حال دلِ عاشق که در آتشِ درد
هر نفس سوخت، ولی شعله‌اش از عشق، زرین است.

مولف: فاتح
خوش به حال دل عاشق که
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

به هر طرف که نگرم، همه پرسش بی‌جواب
نه خواب مانده به چشم، نه امیدی در کتاب
جهان پر از سراب است و دل اسیرِ سکوت
کجاست راهِ رهایی؟ کجاست نورِ ثواب؟

مولف: فاتح
به هر طرف که نگرم همه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چایِ تازه‌دم، شبیه لبخند توست؛ گرم و آرام.

مولف: فاتح
چای تازه دم شبیه لبخند توست
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نفس با یاد تو، عقل و دل از هوش رفت

عشق آمد، عقلِ من در شعله‌ها خاموش رفت

مولف: فاتح
هر نفس با یاد تو عقل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

ویران شدم،
اما از ویرانی‌ام شهری بنا شد
که نامش عشق است...

مولف: فاتح
ویران شدم اما از ویرانی ام
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بارانِ لاهیجان، نامِ تو را بر برگ‌های چای می‌نویسد.

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نسیمِ صبحگاهی، عطرِ دست‌های تو را دارد.

مولف: فاتح
هر نسیم صبحگاهی عطر دست های
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بیا با هم سکوت کنیم
مثل ماه با موج‌های آرامِ دریا
تو بدرخشی و من، در تو غرق شوم...

مولف: فاتح
بیا با هم سکوت کنیم مثل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر کجا واژه به زانو بنشیند، نام توست

هر کجا شعر به پایان برسد، آغاز توست

مولف: فاتح
هر کجا واژه به زانو بنشیند
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

آغوشم را بگیر،
که در آن نه دوزخ است و نه بهشت،
تنها تویی...
و همین کافی‌ست.

مولف: فاتح
آغوشم را بگیر که در آن
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

ای دل، به شوقِ شمع، پر و بال بسوزان

کز عمرِ عاشقی، همین لحظه‌هاست باقی...

مولف: فاتح
ای دل به شوق شمع پر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

امشب،
ماه را به رنگ نگاهت نقاشی می کنم
و ستاره‌ها را به لبخندت،
تا خوابِ تو
پر از روشنایی باشد...

مولف: فاتح
امشب ماه را به رنگ نگاهت
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

امشب،
خوابِ تو را با عطرِ باران می‌نویسم
و هر تپشِ قلبم را
به لالاییِ آرام بدل می‌کنم،
تا شب،
پر از روشناییِ نامت باشد...

مولف: فاتح
امشب خواب تو را با عطر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تو که بیایی،
دیگر نه فاصله‌ای می‌ماند،
نه دیواری،
تنها وسعتِ بی‌پایانِ عشق است
که جهان را در بر می‌گیرد...

مولف: فاتح
تو که بیایی دیگر نه فاصله
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نفس با نام تو، جان تازه می‌گیرد دلم
دلبران دل می‌برند، اما تو ایمانم می‌بری...

مولف: فاتح
هر نفس با نام تو جان
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

و من،
هر بار که نسیم می‌وزد،
عطرش از نامِ تو آغاز می‌شود،
چنان‌که هر شکوفه‌ی جهان
به دست‌های تو سلام می‌کند 🕊

مولف: فاتح
و من هر بار که نسیم
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

با تو بودن،
چون پرواز در سپیده‌دم است،
که هر خاطره،
به آواز گنجشکان بدل می‌شود،
و هر نگاهت،
رازِ ستاره‌ها را
به گل‌ها می‌آموزد

مولف: فاتح
با تو بودن چون پرواز در
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر کسی راهِ خودش دارد و چراغِ دلِ خویش
زندگی بارِ دگر نیست، همان یک‌دمِ خویش

مولف: فاتح
هر کسی راه خودش دارد و
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

آرزو،
چون شمعی در دستِ باد،
از شرمِ ناتوانی خاموش می‌شود
و من هنوز تو را می‌خواهم...

مولف: فاتح
آرزو چون شمعی در دست باد
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تو چشم‌هایت
افقِ بی‌پایانِ من‌اند
راهی برای گریز نیست
هر لحظه جهانم
به بودنِ تو گره خورده است

من،
در سایه‌ی نگاهت
به تمامی فدا می‌شوم
و باز از نو
از تو آغاز می‌گردم

مولف: علیرضا فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

اگر دل، باغی از مهر باشد،
شکستنِ آن،
فقط شکوفه می‌پراکند.

پس بگذار،
هر تپش،
بذری از عشق باشد،
تا جهان،
از عطرِ تو
سرشار بماند...

مولف: علیرضا فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

به جز نامِ تو، ای عشق، چه دارم که بگویم؟

که این دیوانه جز یادِ تو از خود خبر نیست

مولف: علیرضا فاتح
به جز نام تو ای عشق
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

ما ز آتشِ دل، لاله‌وش سر برآوریم
هر زخمِ عشق را به شکوفه بدل کنیم

داغی که بر جبینِ ماست، رازِ زندگی‌ست
با خونِ خویش، قصه‌ی بودن رقم کنیم

مولف: فاتح
ما ز آتش دل لاله وش
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بمان، که بی‌تو شبِ من به سحر نمی‌رسد
چراغِ دل به حضورِ تو روشن است هنوز

تو همدمی، که به رازِ دلم پناه دهی
به جز تو هیچ‌کسی محرمِ من نیست، هنوز

مولف: فاتح
بمان که بی تو شب من
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل،
چون باغی‌ست
که اگر به مهر آبیاری نشود،
درهایش
به روی پرنده‌ی عشق
خاموش می‌ماند...

مولف: فاتح
دل چون باغی ست که اگر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل را به مهر دوست نگه دار و پاس دار
فرصت چو رفت، باز نگردد به روزگار

مولف: فاتح
دل را به مهر دوست نگه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بی‌تو شبم سیاه و چراغی نمی‌رسد
از آسمانِ دل، جز غم و آهی نمی‌رسد

بر بامِ قصرِ جان، اگر آیی تو ای قمر
هر ذره نورِ عشق، به پناهی نمی‌رسد

مولف: فاتح
بی تو شبم سیاه و چراغی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بیا،
که شبِ هجران
بی‌ستاره مانده است؛
تنها تویی
که می‌توانی
چراغِ ماه را
به دلِ تاریکم ببخشی...

مولف: فاتح
بیا که شب هجران بی ستاره
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

گاهی،
تمامِ جهان
در سکوتِ چشمانت
به آرامی
فرو می‌ریزد...

مولف: فاتح
گاهی تمام جهان در سکوت چشمانت
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

یک لحظه با نگاهِ تو دل را صفا شود
بی‌هیچ حرف، عشق به جانم دعا شود

مولف: فاتح
یک لحظه با نگاه تو دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

زمستان
با هر ابرِ گذرنده
نامِ تو را
بر پنجره‌ها می‌نویسد
و من،
هنوز در بخارِ نفس‌هایم
به دنبالِ زمانِ گمشده‌ام...

مولف: فاتح
زمستان با هر ابر گذرنده نام
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

گرچه شیرین است، اما زهرِ پنهان در لبش
بوسه‌ای کوتاه، و عمری داغِ پنهان در دلش

خنده‌ای بر لب، ولی در چشم‌هایش آتشی
عاشقی یعنی گذشتن، از غمی بی‌منزلش

مولف: فاتح
گرچه شیرین است اما زهر پنهان
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

در دل من هیچ‌کسی جز تو نمی‌مانَد به جا
هرکه دیدم، مثلِ تو در آینه پیدا نشد...

مولف: فاتح
در دل من هیچ کسی جز
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چون شکستیم به صد پاره، چه جایی به شکست؟
بادِ غم آمد و دید، از دلِ ما هیچ نماند...

مولف: فاتح
چون شکستیم به صد پاره چه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چون برقِ بی‌امانِ سیم‌هایِ پُر ولتاژ است
لمسِ نگاهِ تو،
که در جانم جرقه می‌زند...

مولف: فاتح
چون برق بی امان سیم های
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

مردها...
شیدای نسیمِ عطرِ باران‌اند،
وقتی که بر شانه‌ی زن، موها هنوز خیس است...

مولف: فاتح
مردها شیدای نسیم عطر باران اند
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

در دلِ من، جهان همه خاموش شود
وقتی که نامِ تو، در آن طنین اندازد...

مولف: فاتح
در دل من جهان همه خاموش
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

برف می‌بارد و دل، بی‌تو به طوفان شده است
ای‌کاش به لبخند، جهانم تو بهاران بکنی...

مولف: فاتح
برف می بارد و دل بی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

بگذار به لبخندت، این زمستان بهار شود
بگذار به چشمانت، دل دوباره قرار شود...

مولف: فاتح
بگذار به لبخندت این زمستان بهار
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

عشق آن گوهر ناب است که در سینه‌ی دل
هرچه طوفان برسد، رنگِ صفایش نرود...

مولف: فاتح
عشق آن گوهر ناب است که
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

درد می‌آید و می‌گذرد، اما
آنچه می‌ماند، نوری‌ست درونِ جان...
که راهِ تازه‌ای به زندگی می‌گشاید.

مولف: فاتح
درد می آید و می گذرد
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

زندگان، اگر به معنا نرسند،
چون سایه‌ای بر دیوارند...
بی‌صدا، بی‌اثر، بی‌فردا.

مولف: فاتح
زندگان اگر به معنا نرسند چون
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل ریش من از لب تو مرهم گرفت
از شوق تو جان، آتش و شبنم گرفت

هر زخم که از عشق تو بر سینه شد
با خندهٔ شیرین تو، عالم گرفت

مولف: فاتح
دل ریش من از لب تو
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

ببند گوش ز غوغای جهان، ای دلِ من
که رازِ عشق شنیدن، به سکوت است و سخن

مولف: فاتح
ببند گوش ز غوغای جهان ای
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر صبح
که نامت را می‌خوانم
جهان دوباره
شیرین می‌شود...

مولف: فاتح
هر صبح که نامت را می
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نت، آغوشی کوتاه
هر سکوت، اعترافی بلند
و عشق، همان موسیقی‌ست
که میانِ ما جریان دارد...

مولف: فاتح
هر نت آغوشی کوتاه هر سکوت
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر بار که نامت را می‌برم
جهان دوباره جوانه می‌زند
و من، آغاز می‌شوم
در سایه‌ی بی‌پایانِ تو...

مولف: فاتح
هر بار که نامت را می
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

می‌خواهم
سکوتت را در دهانم بگذارم
چون دانه‌ای که در خاک می‌افتد
و از تاریکی، روشنایی می‌روید...

مولف: فاتح
می خواهم سکوتت را در دهانم
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دیوانه‌ترین لحظه‌ی عشق
آن‌جاست که نامت را هزار بار صدا می‌زنم
و تنها پژواکِ سکوت
پاسخم می‌شود...

مولف: فاتح
دیوانه ترین لحظه ی عشق آن
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر ذره‌ی من فریاد زند نامِ تو را
هر قطره‌ی خونم به تپش، یادِ تو را

مولف: فاتح
هر ذره ی من فریاد زند
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

نوشتند از ازل بر لوحِ تقدیرِ دلِ من

که باید سوختن، اما ندیدن را بلد باشی

مولف: فاتح
نوشتند از ازل بر لوح تقدیر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر چه نیاید، حکمتی دارد
هر چه بیاید، رحمتی دارد
و دل، آرام می‌شود
وقتی بداند خدا ایستاده است...

مولف: فاتح
هر چه نیاید حکمتی دارد هر
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

گفتم ای عشق، مرا زین همه غم رها بکن

گفت: غم، راهِ من است، تو بمان و وفا بکن

مولف: فاتح
گفتم ای عشق مرا زین همه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل اگر می‌فهمید،
هرگز به نامت نمی‌لرزید
هرگز به یادت نمی‌گریست
اما چه کنم،
که دل، تنها قانونش همین بی‌قانونی‌ست...

مولف: فاتح
دل اگر می فهمید هرگز به
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

جمعه، شهری‌ست
که هیچ قطاری از آن نمی‌گذرد
هیچ چراغی در آن نمی‌سوزد
و تنها رهگذرانش، دل‌های دلتنگ‌اند...

مولف: فاتح
جمعه شهری ست که هیچ قطاری
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تو را نه برای داشتن،
که برای سوختن،
برای ساختنِ جهانی از واژه‌ها،
دوست داشتم...

مولف: فاتح
تو را نه برای داشتن که
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

شاید بعضی‌ها را فقط در خواب ببینیم،
اما بعضی‌ها
چنان بیداریِ روشن‌اند
که جهان، با بودنشان
هر لحظه دوباره آغاز می‌شود...

مولف: فاتح
شاید بعضی ها را فقط در
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

به چیزی فراتر از واژه محتاجم،
به لمسِ نگاهت،
به گرمای دستانت،
که جهان را دوباره
در رگ‌هایم جاری کند...

مولف: فاتح
به چیزی فراتر از واژه محتاجم
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

حالِ من
نه به فصل‌هاست،
نه به روز و شب؛
تنها به نامی بند است
که از لبِ تو می‌افتد...

مولف: فاتح
حال من نه به فصل هاست
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

و من،
در سکوتِ شب،
شمعی بر پنجره می‌گذارم؛
تا هرگاه چشم بگشایی،
نورِ من،
راهِ نگاهت باشد...

مولف: فاتح
و من در سکوت شب شمعی
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر بار که قدم بگذاری،
این خانه پر از نفسِ تازه می‌شود؛
و من،
به تعدادِ آمدنت،
دوباره زنده می‌گردم...

مولف: فاتح
هر بار که قدم بگذاری این
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

نه باده،
که نگاهِ تو مرا مست کرد؛
و هر واژه،
از لبخندت
جرعه‌ای تازه نوشید...

مولف: فاتح
نه باده که نگاه تو مرا
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر نتِ نگاهت،
آهنگی تازه در جانم می‌نوازد؛
و من،
در حصارِ آغوشت،
به آرام‌ترین ترانه‌ی جهان بدل می‌شوم...

مولف: فاتح
هر نت نگاهت آهنگی تازه در
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

شب،
آینه‌ی جانِ شاعر است؛
هر ستاره،
جرقه‌ای بر نوک قلم،
و هر سکوت،
فریادی در دلِ غزل...

مولف: فاتح
شب آینه ی جان شاعر است
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

هر بار که جهان،
چون طوفان بر من می‌تازد،
به کلمات پناه می‌برم؛
و در سایه‌ی شعر،
آرامشی می‌یابم
که هیچ خانه‌ای جز آن ندارد...

مولف: فاتح
هر بار که جهان چون طوفان
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

دل را
لبخندِ نرمِ تو
آرام می‌کند،
چنان‌که
نسیمِ صبح
بر برگِ خسته‌ی گل... 🍃🕊

مولف: فاتح
دل را لبخند نرم تو آرام
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چشمِ تو آینه‌ی خورشیدِ دل‌آرامِ من است
هر نظر با تو، غزل‌های شنیدن دارد 🕊

مولف: فاتح
چشم تو آینه ی خورشید دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

از عشق زیباتر،
همین بلد بودنِ توست،
که هر خطِ اندوه مرا می‌خوانی،
و هر نقطه‌ی خاموشِ جانم را
به روشنایی بدل می‌کنی...

تو بلدِ آرامشی،
که در اوجِ طوفان
به دلم هدیه می‌دهی 🕊

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

اما تو،
چنان ماهی در دلِ شبِ منی،
که اگر همه‌ی ستاره‌ها خاموش شوند،
باز روشناییِ نگاهت
جهانم را روز می‌کند 🕊

مولف: فاتح
اما تو چنان ماهی در دل
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

و من،
اگر قرار بود تنها به اندازه‌ی دانایی‌ام سخن بگویم،
باز نامِ تو را فریاد می‌کردم،
که داناییِ من،
جز شناختِ عشقِ تو نیست 🕊

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

در من آوازِ باران،
در تو روشنیِ خورشید،
بیا دست در دست هم
به رؤیای شهر برویم،
که هر کوچه با عطرِ ما
بهاری دوباره می‌شود 🕊

مولف: فاتح
در من آواز باران در تو
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

نوشِ جانم،
که هر نگاهت
چون جامی لبریز از باده‌ی ناب است،
و من،
در هر تپشِ دل،
جز نامِ تو نمی‌نوشم... 🕊

مولف: فاتح
نوش جانم که هر نگاهت چون
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

گفتی دل نشکسته‌ای،
اما من دیدم
چگونه بغضت،
هر شب دلِ خودت را
به هزار تکه می‌کند...

و سکوتت،
سنگین‌تر از هر فریاد است 🕊

مولف: فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

آرامش همین‌جاست؛
در تپشِ مشترکِ دل‌ها،
که هر نفسِ تو،
به من جان تازه می‌دهد،
و هر نگاهت،
سقفِ آسمان را
به خانه‌ی عشق بدل می‌کند 🕊

مولف: فاتح
آرامش همین جاست در تپش مشترک
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

در لا به لای نگاهت،
قصه‌های قشنگی نشسته است،
با هر پلک زدن،
یکی یکی ورق می‌زنم،
داستانِ عشق را می‌خوانم،
و آرام می‌گیرم

مولف: فاتح
در لا به لای نگاهت قصه
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

چون گلابی ز دلِ گل، به دلم خوشبو شدی
در بلورِ دلِ من، آینه‌ی یک‌سو شدی

مولف: فاتح
چون گلابی ز دل گل به
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

به هر دعا که کنم، آرزو به شرم افتد
که در حضورِ تو، خود را به ناتوانی دید...

مولف: فاتح
به هر دعا که کنم آرزو
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشته‌ی عالی نشدست

شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دل‌آزار، ز من خالی نشدست

مولف: فاتح
گرچه ابریشم دل لایق قالی نشدست
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

عشق،
گرچه گاه به جدایی می‌کشد،
باید راهی برای آشتی در دلِ خود داشته باشد؛
چنان‌که شاخه‌ی خشک،
هنوز امیدِ شکوفه را در بهار می‌پروراند...

مولف: فاتح
عشق گرچه گاه به جدایی می
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

تو آن آغازِ محالی،
که من پایانِ خویش را
به پای تو می‌نهم.

اگر مرگ، شرطِ آغازِ توست،
بگذار جانم
در سطرِ نخستینِ نامت
فروغ گیرد.

مولف: علیرضا فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن

پاییز آمد، ولی بی تو غم‌انگیز است

هر برگِ زرد، نشانی از پاییز است


مهر تو کو؟ که این فصل بی‌لبخند است

دل بی‌تو سرد، و دنیا دلگیر است

مولف: علیرضا فاتح
ارسال شده توسط فاتح
لینک متن
ارسال متن