100 متن کوتاه اشعار علیرضا فاتح ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره اشعار علیرضا فاتح
100 متن کوتاه اشعار علیرضا فاتح ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن اشعار علیرضا فاتح برای اینستاگرام و بیو واتساپ
بیتو، شب بهانهای جز سکوت ندارد
اما با نامت، هر ستاره چراغی میشود
بمان...
که جهان بیتو، تنها یک سایهی خاموش
است.
به صبر خواند مرا آن نگاهِ بیخبر از جان
نمیدانست که دل را به یک نظر اسیر کرد
بهانهای شد ویرانیِ من، همان لبِ خاموش
که هر چه بود، به یک خنده بیامان، اسارت کرد
هر نگاه،
انعکاسِ توست در دلِ من،
و جهان، جز تو، صدایی ندارد.
تو را خبر ز شبِ بیسحر باید و نیست
چراغِ دل به فروغِ نظر باید و نیست
✨
تو را خبر ز دلِ غرقِ شرار باید و نیست
قرارِ جان به حضورِ نگار باید و نیست
که هرچه هست، همه در رهِ عشق گم گردد
به غیرِ عشق، رهِ اختیار باید و نیست
نه زر بماند و نه تخت،
که همه سایهای گذراست؛
ادب، چراغیست جاوید،
که در دلها روشن است.
ای نغمهی خاموش،
هنوز در مهِ دل میپیچی،
چون عطری که از دیوار خیال
هرگز نمیرود.
بغض را آرام میکنم،
تا در سکوتِ اشک،
صدای تو دوباره
به زمزمه بدل شود.
هر شب، اگرچه سنگین و پر از سایه باشد،
سپیدهدمی در راه است.
غم، رهگذرِ کوتاهِ دل است،
و آفتاب، همیشه ماندگار.
دل، دریای بیقرارِ شبانگاه است،
که هر موجش، فریادِ غمی تازه میسازد.
آشوب، زادهی طغیانِ اندوه است،
لیک در ژرفای آن،
چراغی از امید پنهان مانده است.
لبِ تو، جامیست که هر ممنوع را روا میکند،
و هر حرام را به حلال بدل میسازد.
عشق، شریعتیست بیپایان،
که حکمِ آن، تنها نگاهِ توست.
عشق را نتوان ز دل بیرون کشید،
که چون خون در رگِ جان، همیشگیست.
هر که از ذاتِ وجود، عشق را بشناسد،
میداند که این آتش، خاموشیستناپذیر.
تا به کی در سایهی اندوهِ بیپایانِ عشق
با خیالِ بوسهای، شب را سحر، پرپر کنم؟
دل که از آتشزدهی شوقِ تو خاکستر شد
چون توانم لحظهای ترکِ شرر، ساغر کنم؟
در برف، گرمیِ دل، قصهی ما را نوشت
هر جرعهی چای، به جان، فصلِ محبت سرشت
فنجانِ بعدی، به لبخندِ تو آغاز شود
ماجرای عشق، به تکرارِ همین راز شود
نازِ تو گرچه دلآزار است،
بیآن، دل از جهان بیزار است.
هر زخمِ عشق، مرهمی دارد،
که جز نگاهِ تو، خریدار است.
چون رود، روزها گذشت و بازنگشت،
دل را به موجِ خاطره نسپار.
جستجو مکن، که در غبارِ دیروز،
جز سایهای شکسته نمییابی.
خیال دیدنِ تو امشب به دل نشست
ولی دریچهی چشمم به خواب بسته شد...
صدای پای تو میآمد از نسیم،
که در سکوتِ شبم، هزار قصه شد.
خوش به حال دلِ عاشق که در آتشِ درد
هر نفس سوخت، ولی شعلهاش از عشق، زرین است.
به هر طرف که نگرم، همه پرسش بیجواب
نه خواب مانده به چشم، نه امیدی در کتاب
جهان پر از سراب است و دل اسیرِ سکوت
کجاست راهِ رهایی؟ کجاست نورِ ثواب؟
هر نفس با یاد تو، عقل و دل از هوش رفت
عشق آمد، عقلِ من در شعلهها خاموش رفت
بیا با هم سکوت کنیم
مثل ماه با موجهای آرامِ دریا
تو بدرخشی و من، در تو غرق شوم...
هر کجا واژه به زانو بنشیند، نام توست
هر کجا شعر به پایان برسد، آغاز توست
آغوشم را بگیر،
که در آن نه دوزخ است و نه بهشت،
تنها تویی...
و همین کافیست.
ای دل، به شوقِ شمع، پر و بال بسوزان
کز عمرِ عاشقی، همین لحظههاست باقی...
امشب،
ماه را به رنگ نگاهت نقاشی می کنم
و ستارهها را به لبخندت،
تا خوابِ تو
پر از روشنایی باشد...
امشب،
خوابِ تو را با عطرِ باران مینویسم
و هر تپشِ قلبم را
به لالاییِ آرام بدل میکنم،
تا شب،
پر از روشناییِ نامت باشد...
تو که بیایی،
دیگر نه فاصلهای میماند،
نه دیواری،
تنها وسعتِ بیپایانِ عشق است
که جهان را در بر میگیرد...
هر نفس با نام تو، جان تازه میگیرد دلم
دلبران دل میبرند، اما تو ایمانم میبری...
و من،
هر بار که نسیم میوزد،
عطرش از نامِ تو آغاز میشود،
چنانکه هر شکوفهی جهان
به دستهای تو سلام میکند 🕊
با تو بودن،
چون پرواز در سپیدهدم است،
که هر خاطره،
به آواز گنجشکان بدل میشود،
و هر نگاهت،
رازِ ستارهها را
به گلها میآموزد
هر کسی راهِ خودش دارد و چراغِ دلِ خویش
زندگی بارِ دگر نیست، همان یکدمِ خویش
آرزو،
چون شمعی در دستِ باد،
از شرمِ ناتوانی خاموش میشود
و من هنوز تو را میخواهم...
تو چشمهایت
افقِ بیپایانِ مناند
راهی برای گریز نیست
هر لحظه جهانم
به بودنِ تو گره خورده است
من،
در سایهی نگاهت
به تمامی فدا میشوم
و باز از نو
از تو آغاز میگردم
اگر دل، باغی از مهر باشد،
شکستنِ آن،
فقط شکوفه میپراکند.
پس بگذار،
هر تپش،
بذری از عشق باشد،
تا جهان،
از عطرِ تو
سرشار بماند...
به جز نامِ تو، ای عشق، چه دارم که بگویم؟
که این دیوانه جز یادِ تو از خود خبر نیست
ما ز آتشِ دل، لالهوش سر برآوریم
هر زخمِ عشق را به شکوفه بدل کنیم
داغی که بر جبینِ ماست، رازِ زندگیست
با خونِ خویش، قصهی بودن رقم کنیم
بمان، که بیتو شبِ من به سحر نمیرسد
چراغِ دل به حضورِ تو روشن است هنوز
تو همدمی، که به رازِ دلم پناه دهی
به جز تو هیچکسی محرمِ من نیست، هنوز
دل،
چون باغیست
که اگر به مهر آبیاری نشود،
درهایش
به روی پرندهی عشق
خاموش میماند...
دل را به مهر دوست نگه دار و پاس دار
فرصت چو رفت، باز نگردد به روزگار
بیتو شبم سیاه و چراغی نمیرسد
از آسمانِ دل، جز غم و آهی نمیرسد
بر بامِ قصرِ جان، اگر آیی تو ای قمر
هر ذره نورِ عشق، به پناهی نمیرسد
بیا،
که شبِ هجران
بیستاره مانده است؛
تنها تویی
که میتوانی
چراغِ ماه را
به دلِ تاریکم ببخشی...
یک لحظه با نگاهِ تو دل را صفا شود
بیهیچ حرف، عشق به جانم دعا شود
زمستان
با هر ابرِ گذرنده
نامِ تو را
بر پنجرهها مینویسد
و من،
هنوز در بخارِ نفسهایم
به دنبالِ زمانِ گمشدهام...
گرچه شیرین است، اما زهرِ پنهان در لبش
بوسهای کوتاه، و عمری داغِ پنهان در دلش
خندهای بر لب، ولی در چشمهایش آتشی
عاشقی یعنی گذشتن، از غمی بیمنزلش
در دل من هیچکسی جز تو نمیمانَد به جا
هرکه دیدم، مثلِ تو در آینه پیدا نشد...
چون شکستیم به صد پاره، چه جایی به شکست؟
بادِ غم آمد و دید، از دلِ ما هیچ نماند...
چون برقِ بیامانِ سیمهایِ پُر ولتاژ است
لمسِ نگاهِ تو،
که در جانم جرقه میزند...
مردها...
شیدای نسیمِ عطرِ باراناند،
وقتی که بر شانهی زن، موها هنوز خیس است...
در دلِ من، جهان همه خاموش شود
وقتی که نامِ تو، در آن طنین اندازد...
برف میبارد و دل، بیتو به طوفان شده است
ایکاش به لبخند، جهانم تو بهاران بکنی...
بگذار به لبخندت، این زمستان بهار شود
بگذار به چشمانت، دل دوباره قرار شود...
عشق آن گوهر ناب است که در سینهی دل
هرچه طوفان برسد، رنگِ صفایش نرود...
درد میآید و میگذرد، اما
آنچه میماند، نوریست درونِ جان...
که راهِ تازهای به زندگی میگشاید.
زندگان، اگر به معنا نرسند،
چون سایهای بر دیوارند...
بیصدا، بیاثر، بیفردا.
دل ریش من از لب تو مرهم گرفت
از شوق تو جان، آتش و شبنم گرفت
هر زخم که از عشق تو بر سینه شد
با خندهٔ شیرین تو، عالم گرفت
ببند گوش ز غوغای جهان، ای دلِ من
که رازِ عشق شنیدن، به سکوت است و سخن
هر نت، آغوشی کوتاه
هر سکوت، اعترافی بلند
و عشق، همان موسیقیست
که میانِ ما جریان دارد...
هر بار که نامت را میبرم
جهان دوباره جوانه میزند
و من، آغاز میشوم
در سایهی بیپایانِ تو...
میخواهم
سکوتت را در دهانم بگذارم
چون دانهای که در خاک میافتد
و از تاریکی، روشنایی میروید...
دیوانهترین لحظهی عشق
آنجاست که نامت را هزار بار صدا میزنم
و تنها پژواکِ سکوت
پاسخم میشود...
هر ذرهی من فریاد زند نامِ تو را
هر قطرهی خونم به تپش، یادِ تو را
نوشتند از ازل بر لوحِ تقدیرِ دلِ من
که باید سوختن، اما ندیدن را بلد باشی
هر چه نیاید، حکمتی دارد
هر چه بیاید، رحمتی دارد
و دل، آرام میشود
وقتی بداند خدا ایستاده است...
گفتم ای عشق، مرا زین همه غم رها بکن
گفت: غم، راهِ من است، تو بمان و وفا بکن
دل اگر میفهمید،
هرگز به نامت نمیلرزید
هرگز به یادت نمیگریست
اما چه کنم،
که دل، تنها قانونش همین بیقانونیست...
جمعه، شهریست
که هیچ قطاری از آن نمیگذرد
هیچ چراغی در آن نمیسوزد
و تنها رهگذرانش، دلهای دلتنگاند...
تو را نه برای داشتن،
که برای سوختن،
برای ساختنِ جهانی از واژهها،
دوست داشتم...
شاید بعضیها را فقط در خواب ببینیم،
اما بعضیها
چنان بیداریِ روشناند
که جهان، با بودنشان
هر لحظه دوباره آغاز میشود...
به چیزی فراتر از واژه محتاجم،
به لمسِ نگاهت،
به گرمای دستانت،
که جهان را دوباره
در رگهایم جاری کند...
حالِ من
نه به فصلهاست،
نه به روز و شب؛
تنها به نامی بند است
که از لبِ تو میافتد...
و من،
در سکوتِ شب،
شمعی بر پنجره میگذارم؛
تا هرگاه چشم بگشایی،
نورِ من،
راهِ نگاهت باشد...
هر بار که قدم بگذاری،
این خانه پر از نفسِ تازه میشود؛
و من،
به تعدادِ آمدنت،
دوباره زنده میگردم...
نه باده،
که نگاهِ تو مرا مست کرد؛
و هر واژه،
از لبخندت
جرعهای تازه نوشید...
هر نتِ نگاهت،
آهنگی تازه در جانم مینوازد؛
و من،
در حصارِ آغوشت،
به آرامترین ترانهی جهان بدل میشوم...
شب،
آینهی جانِ شاعر است؛
هر ستاره،
جرقهای بر نوک قلم،
و هر سکوت،
فریادی در دلِ غزل...
هر بار که جهان،
چون طوفان بر من میتازد،
به کلمات پناه میبرم؛
و در سایهی شعر،
آرامشی مییابم
که هیچ خانهای جز آن ندارد...
دل را
لبخندِ نرمِ تو
آرام میکند،
چنانکه
نسیمِ صبح
بر برگِ خستهی گل... 🍃🕊
چشمِ تو آینهی خورشیدِ دلآرامِ من است
هر نظر با تو، غزلهای شنیدن دارد 🕊
از عشق زیباتر،
همین بلد بودنِ توست،
که هر خطِ اندوه مرا میخوانی،
و هر نقطهی خاموشِ جانم را
به روشنایی بدل میکنی...
تو بلدِ آرامشی،
که در اوجِ طوفان
به دلم هدیه میدهی 🕊
اما تو،
چنان ماهی در دلِ شبِ منی،
که اگر همهی ستارهها خاموش شوند،
باز روشناییِ نگاهت
جهانم را روز میکند 🕊
و من،
اگر قرار بود تنها به اندازهی داناییام سخن بگویم،
باز نامِ تو را فریاد میکردم،
که داناییِ من،
جز شناختِ عشقِ تو نیست 🕊
در من آوازِ باران،
در تو روشنیِ خورشید،
بیا دست در دست هم
به رؤیای شهر برویم،
که هر کوچه با عطرِ ما
بهاری دوباره میشود 🕊
نوشِ جانم،
که هر نگاهت
چون جامی لبریز از بادهی ناب است،
و من،
در هر تپشِ دل،
جز نامِ تو نمینوشم... 🕊
گفتی دل نشکستهای،
اما من دیدم
چگونه بغضت،
هر شب دلِ خودت را
به هزار تکه میکند...
و سکوتت،
سنگینتر از هر فریاد است 🕊
آرامش همینجاست؛
در تپشِ مشترکِ دلها،
که هر نفسِ تو،
به من جان تازه میدهد،
و هر نگاهت،
سقفِ آسمان را
به خانهی عشق بدل میکند 🕊
در لا به لای نگاهت،
قصههای قشنگی نشسته است،
با هر پلک زدن،
یکی یکی ورق میزنم،
داستانِ عشق را میخوانم،
و آرام میگیرم
چون گلابی ز دلِ گل، به دلم خوشبو شدی
در بلورِ دلِ من، آینهی یکسو شدی
به هر دعا که کنم، آرزو به شرم افتد
که در حضورِ تو، خود را به ناتوانی دید...
گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشتهی عالی نشدست
شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دلآزار، ز من خالی نشدست
عشق،
گرچه گاه به جدایی میکشد،
باید راهی برای آشتی در دلِ خود داشته باشد؛
چنانکه شاخهی خشک،
هنوز امیدِ شکوفه را در بهار میپروراند...
تو آن آغازِ محالی،
که من پایانِ خویش را
به پای تو مینهم.
اگر مرگ، شرطِ آغازِ توست،
بگذار جانم
در سطرِ نخستینِ نامت
فروغ گیرد.
پاییز آمد، ولی بی تو غمانگیز است
هر برگِ زرد، نشانی از پاییز است
مهر تو کو؟ که این فصل بیلبخند است
دل بیتو سرد، و دنیا دلگیر است