سرگذشت کوتاه و غم انگیز جیمز...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

[سرگذشت کوتاه و غم‌انگیز جیمز اوین]
نامش را گذاشتند جیمز اوین
خویشان آمدند،
همسایه‌ها آمدند،
مردان و زنان مقدس کلیسا آمدند،
به یاد یحیای تعمید دهنده
از آب بیرونش کشیدند،
در گوشش سرود ستایش عیسی و
قدیسان را خواندند،
شراب سرخ را بر میزها گذاشتند
که زیر نور شمع‌ها می‌درخشید و
آن نام را چراغان کرده بودند،
پدر و مادر در میان مهمان‌ها می‌درخشیدند و
نمی‌دانستند روزگاری می‌رسد که آن بچه‌ی زیبا
ـ جیمز اوین ـ
بزرگ می‌شود و
مثل ولگردها روی پیاده‌روها می‌خوابد.
...
یکی بود و یکی نبود،
در بیرمنگام مردی بود
که زمانه همه‌ی تیرهایش را به او زده بود
نه یک تیر،
نه دو تیر،
نه سه تیر...
...
مردی بود که
رؤیاهایش از بال‌هایش بزرگ‌تر بودند
روزی مثل شاهینی زخمی از پرواز افتاد
آویخته بر شاخه‌ها،
میان آسمان و زمین ماند
منزلش بسیار دورتر از توان قدم‌هایش بود
غروبی مثل اسبی بیمار از پا افتاد
غمگین و پریشان،
گیج و سرگردان بر سر دو‌راهی‌ها ماند
...
مادرش را بادی سیاه برد،
به کجا برد؟
نمی‌دانم!
پدرش گلوله‌ای به سر خود زد،
آن تپانچه مال که بود؟
نمی‌دانم!، نمی‌دانم!
کردها می‌گفتند آلبانیایی‌ها به او فروخته‌اند، آلبانیایی‌ها می‌گفتند کردها برایش آورده‌اند
کدام‌شان راست می‌گفتند،
نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم!.
...
شبی در میان دود تریاک پیدایش کردیم
در براداستریت،
بطری‌های آبجو دورش بودند
در فایو‌ویز بر آن زمین سرد خوابیده بود
...
پاییز است، پاییز است، پاییز...
پاییز برای جیمز اوینِ خانه‌خراب
پر از آشوب و دعواست
بادی از دور بر می‌خیزد،
ابری سیاه با خود می‌آورد
بارانی می‌بارد که
کیسه‌خواب جیمز اوین را خیس می‌کند
...
بهار است، بهار است، بهار...
بهار برای جیمز اوینِ سرگردان به مِه بدل می‌شود
ابری غلیظ می‌آید از فراز واتیکان
جیمز اوین در مرداب رؤیاهای خودش فرو می‌رود
گره رنج برایش گشوده نمی‌شود،
بار غم برایش برداشته نمی‌شود.
...
یکی بود و یکی نبود،
در بیرمنگام مردی بود نامش جیمز اوین بود
سرنوشت گرگ‌هایش را
به جانش انداخته بود
نه یک گرگ، نه دو گرگ، نه سه گرگ...
...
مثل فلامینگویی که در بیابان دنبال ماهی بگردد،
در بیابان دنبال ماهی بود!
جیمز اوین در سوهو‌رود
با بطری‌ای ودکا دنبال رؤیاهایش می‌گشت
کج و کوله راه می‌رفت و
روزها از دستش می‌افتادند و
دیگر بر نمی‌گشتند
ضربه‌ی بدبختی‌ها
چنان ضربه‌ی گراز وحشی ویرانش کردند
نمی‌دانست آن چهره‌ی معصوم؛
با آن روزگار درنده سازگار نیست
...
نامش را گذاشتند جیمز اوین
هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد
آن چهره‌ی روشن؛
به آن دوران تاریک می‌افتد
نمی‌دانستند روزی می‌رسد که
با خودش و سگی غمگین
در پناه دیوار ایستگاه قطار
با نگاهی پریشان
به دنیا نگاه می‌کند
...
جیمز اوین را خواب می‌برد
به چه چیزی باید خواب ببیند؟
...
روزی گذرت به بیرمنگام می‌افتد،
می‌روی به گورستان های‌گیت،
از گوشه‌ی چپ گورستان قبری گمنام هست،
میان دو گور،
یکی‌شان جنگاوری ضد نازی‌هاست؛
آن دیگری دختری جوان است،
در گورستان
همسایه‌های جیمز اوین خیلی خوب‌اند،
وقتی زنده بود
همسایه‌هایش این‌قدر خوب نبودند،
بر سنگش نوشته شده:
- جیمز اوین -.
کمی به زندگی کوتاه و غمناک
جیمز اوین فکر می‌کنی و
می‌روی بیرون به جاده،
با چشمانی اشک‌بار
به ماشین‌ها نگاه می‌کنی،
راننده‌ها نمی‌دانند چرا گریه می‌کنی،
بعد چشم‌هایت را پاک می‌کنی
و به آن روزها فکر می‌کنی
که مردی بود که رؤیاهایش
از بال‌هایش بزرگ‌تر بودند.

ZibaMatn.IR
زانا کوردستانی
ارسال شده توسط
ارسال متن