آخرین لحظه به آرامی دستش را...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن داستانک
- آخرین لحظه به آرامی دستش را...
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
[آخرین لحظه]
به آرامی دستش را جلو برد.
گنجشکی لای اجزای لانچر گرفتار شده بود.
به نرمی آنرا گرفت و به آسمان پرواز داد. پرنده با بالهایی لرزان، آزادانه به اوج پر کشید.
"احمد" لبخندی زد و برای لحظهای، به لانچر و گنجشک و آسمان نگاه کرد.
ناگهان صدای مهیبی، همه چیز را بر هم زد، خاک و دود همه جا را پر کرد.
"احمد"، با تمام امید و آرزوهایش در زندگی به یکباره از دست رفتند و زیر تلی از خاک سرد مدفون شدند، اما کسی نتوانست مشتی از خاکمان را صاحب شود.
ZibaMatn.IR