هر چه آمد به سرم از تپش نام تو بود
جز خواستن تو هیچ نخواهد دل ما
آنکه خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
هر چه کنم نمی شود تا بروی تو از دلم
ترسم نکشد بی تو به فردا دل من
بی تو شب ،شب است اما بخیر نیست
ای تو چشمانت سبز من به چشمان خیال انگیزت معتادم
اهل اویم مرا میل دگر نیست بگویم
دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
آن که آسان می سپارد جان به دیدارت منم
میخرم ناز تو این ناز خریدن دارد دل سپردن به تو، از خویش بریدن دارد
دوباره نیمه شب است و خودت که می دانی من و خیال تو و این سکوت طولانی
سعی کردم که تو را کم کنم از زندگی ام زندگی کم شد و دیدم تو شدی زندگی ام
گاهی مرا نگاه کنی رد شوی بس است آنان که بی کسند ،به یک در زدن خوشند
گرچه یادی نکند پیش خود اما همه شب دم به دم خاطر او میگذرد از نظرم
بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست
تو را دوست دارم به وسعت جهانمان و بی نهایت را نمی توان مقدار گرفت
هر که هستی، هرچه هستم من تو را عاشقترم
لبخند تورا دیدم و بنیان دلم ریخت بهم
در دلم عشق کسی نیست به جز عشق رخت
با هر کلامت دلم می ریزد معمار شو سرای بی ستون دلم را
تنها به غمم تسکین ، بخشد غزل حافظ آنجا که چه زیبا گفت ، داد از غم تنهایی
یاور و یار ما تویی چاره کار ما تویی توبه نمیکند اثر مرگ مگر اثر کند