متن اشعار آرش شجاعی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار آرش شجاعی
پاییزی با دزدیدن گوشی شروع شد،
باز هم دلم برای دلقک و نان تنگ شد،
دلقک وزیر شد، نانمان گران شد،
هرچه پرسیدیم، جوابش «قرار است» شد!
گفتند دلار رام میشود، رام نشد،
گفتند طرح نو میرسد، هیچ تمام نشد،
هرکه دزدید، عذرش «شرایط» است،
هرکه گرسنه ماند، تقصیرش «عادت»...
دلتنگ شو مثل من، یک شب که ماه نیست،
دلتنگ شو برای کسی که دیگر همراه نیست
بیا این حس را حس کن، سنگینی سکوت را،
بیا بفهم دردی که در قلب من گشوده راه نیست
من هر شب از یادِ تو بیدارم تا سحر،
تو هم بدان که خواب...
غزل و شعر و شعور با تو شنیدن دارد،
دلِ آرش دگر از این همه غم جان دارد
رفتی و شهر خیالم همه ویران گشته،
هر غزل بیتو نشان از دلِ ویران دارد
شب که میآید و تنهایی من میگرید،
یادِ چشمانِ تو تا صبح چراغان دارد
آرش این قصه...
پروانهها در پیله خفته، در سکوت،
چشم بر هم بستهاند برای دیدنی که نیست،
در دل تاریکی، رنگ رنگین کمانی میسازند
از خاطرهی کودکی که هرگز کهنه نیست.
پیله، گهوارهی صبر است، نه زندان،
هر لحظهی انتظار، بالهاست در راه پرواز
چشمِ بسته میبیند آنچه را که دل میخواهد-
روزهای...
پروانهای در پیلهی خود، در سکوت خفته بود،
در بینگاهی، خاطری از روزگار رفته بود
هر شب به یاد کودکی، رنگین کمانی میکشید،
آن دفتر و آن مشقها، بر قلب او نقشی زده بود
در تنگنای این قفس، چشمش به رویا باز بود،
گویی که در ظلمت خودش، صد آفتاب...
در هزار توی پُلپوشِ ذهن،
میگردم میانِ خاموشِ ذهن،
راهروهایی که پیچ در پیچاند،
مثلِ رازی در دلِ خویشاند.
هر قدم، دیواری از یاد و فراموش،
هر نفس، طنینِ یک خوابِ خاموش،
میروم و باز برمیگردم،
در همان مِه، راهِ خود گم میکنم.
هزار تو دارد این ذهنِ عجیب،
هم...
آیینه شکستن به خطا بود، نبود
چگونه چرا بود و چهها بود، نبود
دل میگفت آن روی تو در آینه بین
چو آیینه شد تیره، تماشا بود، نبود
شکستم که شاید ز پس شیشهها
رخت بیحجب در نظرم جلوهگر شود
ولی جز خیالی ز تو در هر شکست
نه پیدا...
تنهایی
در این شب سیاه، دلم غرق تنهایی است
نگاهم به راه تو، چشمم پر از خالی است
ستارهها همه خفته، من و سایهی خودم
دلم در این سکوت، اسیر جدایی است
صدای پای تو را میشنوم در خیالم
ولی این خانه خالی، پر از بیکسی است
چراغی در دل...
ای پاییز آمده با رنگ زر و لالهگون
برگها چون زر و عقیق افتاده بر بستان و بون
باد سرد تو که میآید ز کوهسار بلند
میبرد برگ درختان را به هر سو چون جنون
آسمان ابری تو دارد حال غمگین و خموش
ابرها چون اشک میبارند بر دشت و...
پاییز آمد و آورد با خود خزان
برگها ریخت چون زر بر این بوستان
باد سرد وزید و درختان عریان شدند
ابر و باران آمد، گرفت آسمان
برگ زرد و سرخ افتاد بر خاک سرد
رفت سبزی بهار، آمد این داستان
مرغکان کوچ کردند به سوی گرما
ماندیم ما در...
تنهایی
در این شب سیاه، دلم غرق تنهایی است
نگاهم به راه تو، چشمم پر از خالی است
ستارهها همه خفته، من و سایهی خودم
دلم در این سکوت، اسیر جدایی است
صدای پای تو را میشنوم در خیالم
ولی این خانه خالی، پر از بیکسی است
چراغی در دل...