متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
«معمایِ بیفرجام»
چه کنم با این راز که در سینه است؟
این سوختنِ بیصدا، این آتشِ پنهان است.
دلم کجا میرود؟ این جستجویِ بیپایان...
در این وادیِ تشنه، میانِ تب و حیران.
چشمها، ره را گم کردهاند در جستجویِ نور،
مانندِ شبگردانی که در تاریکی، بیقرار و دور.
با هر...
پرسیدم: «چرا سکوتِ نگاهت سخن شده؟»
با لبخندِ خستهات، دلِ من بیامن شده.
گفتی: «نمیشود حرفِ دل، از لبِ من...»
اما دیدم که اشکت، تفسیرِ من شده.
ما دو آیینهیِ شکسته، در میانِ خود،
غبارِ تماشایِ یکی، بر دیگری...
گفتم: «تو نیز از خویش، خستهای به من؟»...
«جلوهی حق»
چون آینهای که ماه، از رویشان رانده شده،
نقشِ یار، در دلِ هر دلداده، پاینده شده.
چشمِ جهان، غرقِ تماشایِ جمالِ توست،
بنگر که هر نگاه، در وصفِ تو مانده شده.
اشکِ شکوه، چون به مژگانِ من آید،
بحرِ محبت، در جریانی جانده شده.
...
«منِ گمشده در تو»
نمیدانم،
آیا من، همان منِ دیروزم؟
یا آنکه در غرقابِ چشمِ تو، امروز شدهام؟
کدام نقشِ مانده از من، در تو پنهان است؟
که هر چه میسازم، به تو میدوزم...
اگر تکهپارههایِ دل، داستانِ من است،
بدان که هر قطعهاش، به نامِ تو...
گفتی ز سرم خیالِ تو بیرون کنم
با خنده بگویمش که فراموشت کنم
سر را سپردم به سکوتی سرد و دور
اما دلِ سادهم را چه مأمور کنم؟
هر شب به هوای نام تو بیدار است
چون شمع، اسیرِ شعلهی دیدار است
گفتم که دلم بیتو کمی آرام است…
دیدم...
گفتی ز سرم خیالِ تو بیرون کنم
شب تا سحر به هر طرف جستوجو کنم
سر را رها ز نامِ تو آسان کنم
دل را چه چاره؟ با که من گفتگو کنم؟
گمان کردم که میبندم به رویِ خویشتن در را،
دریغا! با نگاهِ تو، شکست این عهدِ بیفردا
مرا در خلوتِ خستم نگاهت بذرِ رؤیا کاشت
چنان کز تارِ گیسویت، گسست اول و آخرها
«گمان کردم که دل کندم، زِ پیمانِ خودم با خویش
ولی دیدم به یک لبخندِ تو، شد قصهام درویش
همان دم که نگاهت در دو چشمِ خستهام گل کاشت
تمامِ عهدِ سستم، شد فدایِ تارِ گیسویش»
اگر دیدی سکوتم، فریادِ ناگفتههاست
و در انزوایِ من، عالمی از درد نهان است
مرا تنها مگذار در این خلوتِ تاریک
که زبانِ کمک خواستن، گاه گنگ و باریک است
بیا و با آغوشی پُر مهر و بیقید و شرط
شکوفا کن مرا، از این سکوتِ پر خفقان
بگذار عطرِ...
این قلم
همزادِ خاموشِ من است؛
سالهاست
حرف میزند
بیآنکه صدایی داشته باشد.
در مشتِ من
میلرزد
مثل پرندهای
که راهِ گریختن را
فراموش کرده است.
روی کاغذ
آرام میخزد،
اما ناگهان
میانِ سپیدیِ معصومِ صفحه
چیزی فرو میریزد
شبیهِ درد،
شبیهِ زخمی
که دهان باز کرده باشد.
گاه
جوهرِ...
آغوشِ ابدیت
ای کاش گورِ تو، همان آغوشِ من بود
تا روحِ ناگزیرِ تو، در بندِ من اسیر
نه آنکه مرگ، تو را از من رباید ای دریغ
بلکه مرگ، بهانهای باشد برایِ ضمیر
که در دلِ خاک، با تو یگانهتر شوم
در آشتیِ جاودانه، بیخیالِ هر امیر
تو خاکِسترِ...
"روزهای خاکستری"
مگر نه اینکه در تبِ بودن، تبِ جان خواستن بود؟
که عشق، قصهی دورِ از دستِ دلبستن بود؟
به چشمِ من نگاه کردی، ولی دیدی که جز دودی
نبود از آرزوهایم، که در این فصل، بنشستن بود
نه ما را فرصتِ لبخند، نه شورِ نالهی عاشق
که هر...
سیلِ نگاهِ تو
هر بار
موج بر موج
مرا
عمیقتر
در ژرفایِ چشمانت
کشاند.
نه ساحلی پیدا بود
نه راهِ بازگشت،
فقط
غرق شدن
در آن اقیانوسِ بیانتها.
و من
بیآنکه بترسم،
با هر موج
آشناتر شدم
با هر غرق شدن
جان گرفتم.
در امتداد شب،
سایهها بر زمینِ خیسِ خاطره میلغزند،
و من بینام،
رو به نوری که از یاد رفته،
قدم میزنم.
تو در افقِ خاموشِ خودی،
چون ستارهای که
در دلِ صبح میمیرد.
من هنوز
میانِ تاریکیِ خود
دست بر چشم دارم
شاید دوباره
تابیدنِ تو را به یاد بیاورم.
پیشِ رقیبِ من مَخوان شعرِ مرا، ای دلبر
کز نغمهات هم او شود شوریدهتر، هم من دگر
خندهات آتش زند بر جانِ آن بیخبر
من بسوزم در نهان، او نیز گردد شعلهور
نامِ من در پیشِ او مگو، که از حسرتِ نهان
داغِ من افزون شود، خونم بگیرد بال و...
خواهشاً
لبخند نزن وقتی از من میگویی…
او نمیداند
آن نام، بویِ خونِ دلم را دارد.
پیشِ رقیبِ من
شعر نخوان،
حتی سکوتت را هم دوست میدارم…
با هر نَفَسِ تو
یادِ من میمیرد،
و باز زنده میشود
برای مردنِ دوباره.
در حضرتِ حسنِ تو، بهجز من، دگری نیست
در دشتِ وفا تخمِ طلب، جز من، نَکاری نیست
گر تلخیِ تو در سخنِ خلق برانم
از غیرتِ دل است، که جز تو، طلبی نیست
در کوچهٔ دل، رهگذری جز من نیست
در باغِ وفا، بر شجرِی جز من نیست
گر از تو سخن به نیک و بد میگویم
از شوقِ توست، چون دگرى جز من نیست
آن یک قدم که نیامد،
تمامِ راه به دیوار رسید؛
و من،
در فاصلهی نرفتهی میانِ ما
سالهاست که
خودم را گم کردهام.
بی تو هر گوشهی عالم به دلم زندان است
هر نفس دورِ تو بودن، سفرِ هجران است
تو اگر قبلهی چشمانِ منی، میفهمی
که غریب است کسی کز تو جدا، بیجان است
مگو در کوی عشقش تا سحر، بهر چه میگردم
که جانم گم شدهست آنجا، پیِ آن آشنا میگردم
نشانِ خانهاش را از صبا هر شب همیپرسم
چو بادی خسته در هر کوی و هر دشت و فضا میگردم
نه خواب از چشم من آید، نه صبر از دل گریزد باز...