متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
سیلِ نگاهِ تو
هر بار
موج بر موج
مرا
عمیقتر
در ژرفایِ چشمانت
کشاند.
نه ساحلی پیدا بود
نه راهِ بازگشت،
فقط
غرق شدن
در آن اقیانوسِ بیانتها.
و من
بیآنکه بترسم،
با هر موج
آشناتر شدم
با هر غرق شدن
جان گرفتم.
در امتداد شب،
سایهها بر زمینِ خیسِ خاطره میلغزند،
و من بینام،
رو به نوری که از یاد رفته،
قدم میزنم.
تو در افقِ خاموشِ خودی،
چون ستارهای که
در دلِ صبح میمیرد.
من هنوز
میانِ تاریکیِ خود
دست بر چشم دارم
شاید دوباره
تابیدنِ تو را به یاد بیاورم.
پیشِ رقیبِ من مَخوان شعرِ مرا، ای دلبر
کز نغمهات هم او شود شوریدهتر، هم من دگر
خندهات آتش زند بر جانِ آن بیخبر
من بسوزم در نهان، او نیز گردد شعلهور
نامِ من در پیشِ او مگو، که از حسرتِ نهان
داغِ من افزون شود، خونم بگیرد بال و...
خواهشاً
لبخند نزن وقتی از من میگویی…
او نمیداند
آن نام، بویِ خونِ دلم را دارد.
پیشِ رقیبِ من
شعر نخوان،
حتی سکوتت را هم دوست میدارم…
با هر نَفَسِ تو
یادِ من میمیرد،
و باز زنده میشود
برای مردنِ دوباره.
در حضرتِ حسنِ تو، بهجز من، دگری نیست
در دشتِ وفا تخمِ طلب، جز من، نَکاری نیست
گر تلخیِ تو در سخنِ خلق برانم
از غیرتِ دل است، که جز تو، طلبی نیست
در کوچهٔ دل، رهگذری جز من نیست
در باغِ وفا، بر شجرِی جز من نیست
گر از تو سخن به نیک و بد میگویم
از شوقِ توست، چون دگرى جز من نیست
آن یک قدم که نیامد،
تمامِ راه به دیوار رسید؛
و من،
در فاصلهی نرفتهی میانِ ما
سالهاست که
خودم را گم کردهام.
بی تو هر گوشهی عالم به دلم زندان است
هر نفس دورِ تو بودن، سفرِ هجران است
تو اگر قبلهی چشمانِ منی، میفهمی
که غریب است کسی کز تو جدا، بیجان است
مگو در کوی عشقش تا سحر، بهر چه میگردم
که جانم گم شدهست آنجا، پیِ آن آشنا میگردم
نشانِ خانهاش را از صبا هر شب همیپرسم
چو بادی خسته در هر کوی و هر دشت و فضا میگردم
نه خواب از چشم من آید، نه صبر از دل گریزد باز...
نیمهشب است
و دلِ من از سفرِ مرگِ سکوت
باز آمده با نام تو
ای کاش بدانی
چگونه نبودنِ تو در رگِ من میلرزد
ای آرزوی دورِ من
هر شب که باد
دست بر شانهٔ پنجره میگذارد
دل میخواهم و
خاطرهٔ تو میآید
نیمهشب است
و شهری که بهخواب رفته...
مبادا که بگذرد روزگارِ وصل
و من چو خاک شوم، و تو با اشکِ حسرت آیی
این لحظهها که هستم و داری به دستِ من
کاری بکن که عشقِ تو جوید مرا زِ تن
این مرگ،
مرگِ معمولی نبود
من در آغوشِ بوسهی تو
از نو متولد شدم
جانم را گرفتی
اما شکایتی نیست
چون در کنارِ تو
مرگ هم بوی زندگی میدهد
مرگ اگر اینقدر شیرین باشد
من باز هم
همان راه را میروم
کنارِ لبانِ تو
چه لطفی است در نگاهِ تو
که جان را میبرد؟
بگذر و بگذار
این پروانهی دل
در شعلهی عشقِ تو بسوزد و بمیرد
کاش میشد
حسرتِ این گذشتنِ تو
به دلم نماند
بگذر و جانم را بگیر
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
پروانهوار دورِ تو چرخیدهام مدام
با اینکه سوختم، ز هوای تو دل نکندم
هر زخم اگر ز دستِ تو باشد عزیزتر
من از نگاهِ تلخِ تو هم باز دلخوشم
از سوختن کنارِ تو ترسی به دل نماند
وقتی تمامِ جانِ من از بودنِ تو پُر است
گفتم مگر ز آتشِ عشقت رها شوم
دیدم بدون شعلهی تو، سرد و بیکسم