متن هجران
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات هجران
نگاه تو
سیمای زیبایت مرا از شهر بیرون می کند
تا مـرزِ بیتابی دل از عشق تو افســون میکند
تصویر تو افتاد بر شیشه ی خاموشِ دل
این کلبه ی ویران را چون هامون می کند
در وسعت چشمان تـو، گُم می شود دنیای من
وقتی سکوت ازحنجرم، فریادِ محزون...
همه شب کار من و دل شده دلداری هم
که ورای شب هجران تو فردایی هست
بی تو هر گوشهی عالم به دلم زندان است
هر نفس دورِ تو بودن، سفرِ هجران است
تو اگر قبلهی چشمانِ منی، میفهمی
که غریب است کسی کز تو جدا، بیجان است
مگو در کوی عشقش تا سحر، بهر چه میگردم
که جانم گم شدهست آنجا، پیِ آن آشنا میگردم
نشانِ خانهاش را از صبا هر شب همیپرسم
چو بادی خسته در هر کوی و هر دشت و فضا میگردم
نه خواب از چشم من آید، نه صبر از دل گریزد باز...
ای آسمان نشین
گاهی به زمین نگاه کن
غم هجرانت این پایین بیداد می کند..
درد هجران
عاقبت
جان به لبم
خواهد کرد
دل ز هجران تو خون شد، دیده باران میکند
آتش عشقت جهان را جمله ویران میکند
یاد آن شبهای مهتابی که با هم داشتیم
اینک این قلب شکسته، درد پنهان میکند
باغبانی بودم و گلهای باغ آرزو
باد هجران، شاخههایم را پریشان میکند
همچو نیلوفر که پیچد بر سر دیوارها...
دیده بگشا سوی صبح و رو نمایان کن، بیا
دل زغم ها پاک ساز و غصه پایان کن، بیا
ماه تابان در شب تاریک رویت را طلب
ای فروغ دیده جان دیده گریان کن، بیا
نغمه بلبل به شاخ گل تمنای تو کرد
با نوای عشق خود این باغ بستان...
مـــاجـــرای دل و دلـــــدار چه شیرین افتاد
خــــــاطــرم بــاز بـــه یــــاد مَهِ دیرین افتاد
ســـازشی نیســـت چــرا بین فـلک با دلِ من
غـــم و تنـــهایی و هــجران تـو سنگین افتاد
ایـــن هــمه تنــگ دلـی ســهمِ دلـــم شد زیرا
قـــرعه ی طالعِ مـــن در شــــبِ پروین افتاد
غایب از چشم و...
سـلامی ز عـاشـق به معشـوق زیبا
بـه مـهـروی تـابـان بـه دلــدار گیـرا
ارادت عـزیـزم! چطـورست حالت؟
چه خالیست جایت همینکـ در اینجا
بخـوانـم کنـارت بیـایـم سـریـعـاً
ز شــوقـت بگـیـرم اضـافـه دوتــا پـا
اگر قسمتت نیستم مشکلی نیست
امــانـت نـگــه دار ایــن نــامــهام را
عروس دگر گر که گشتی مخور غم...
«چراغِ عشق»
به هر نفس که ز نامت ترانه میسازم
نسیمِ وصل، به جانم نوید میآرندم
و گرچه سایهی هجر است بر سرم سنگین
چراغِ عشق، به شبها نگه میدارندم
به شوقِ روی تو ای جان، اگرچه پژمردم
هنوز با غمِ شیرین، به عشق میدارندم
به سایهی تو اگر عمرِ...
دل به سودای تو دادم که سرانجامم خوش
با تو ای عشق به پایان رسد این خامم خوش
آتشی در دل من شعله فکندی ای یار
با تو در وادی غم نیز کنم گامم خوش
خاک کویت شرف جان و جهانم باشد
گر به هجران تو سوزم، نبود کامم خوش...
دل ز سودای تو در سوز و گداز افتاده
جان ز هجران رخت، در غم و آز افتاده
در شب هجر تو ای ماه، دلم خونین است
دل چو نیلوفر در حوض به ناز افتاده
چشم بر راه تو دارم، که تو باز آیی زود
مرغ دل در قفس از...
دل ز سودای تو در سوز و گداز افتاده
جان ز هجران رخت، در غم و آز افتاده
در شب هجر تو ای ماه، دلم خونین است
دل چو نیلوفر در حوض به ناز افتاده
چشم بر راه تو دارم، که تو باز آیی زود
مرغ دل در قفس از...
دل ز هجران تو در سینه چه غوغا دارد،
جان ز سودای تو بر سینه چه سودا دارد.
چشم چون آینه در حسرت دیدار خموش،
آینه کی خبر از عالم بالا دارد.
شمع سوسوی زند در شب هجران بسی،
دل چو پروانه طمع در شب یلدا دارد.
خاک کویت سرمهٔ...
دل به سودای وصال تو دمساز آمده
جان به امید کرمهای تو ممتاز آمده
خاک پای تو شفاخانهی هر دردی بود
باده از جام نگاهت همه اعجاز آمده
سایهی زلف پریشان تو آرامگهی
که به آن خسته دلان ره سوی ابراز آمده
آتش عشق تو سوزانده همه هستی من
این...
دل ز خود بیگانه تر شد، سینه ام گلزارِ غم
باز این شب، باز این می، باز این هنجارِ غم
شعله زد اندیشه ام در کوچه های بی کسی
بی نشان شد روح من، در گردشِ آوارِ غم
در دلِ این دشتِ شب، گم گشته ام در خویشتن
سایه ای...
دل به دریای جنون زد، سر به سودای فنا داد
جان به یکباره رها کرد، غم به دنیای دغا داد
سایه ای بودم به صحرا، مانده از آوار دیروز
دل به آیینهی فردا، شوق دیدار بقا داد
آتش عشقی که در جان، شعله زد بی پرده ناگه
روح سرگردانم از...
دل ز سودای تو شد خانهی ویران، چه کنم؟
جان به قربان رخت، ای گل خندان، چه کنم؟
باده در ساغر و من مست ز اندیشهی تو
عقل شد زائل و دل گشته پریشان، چه کنم؟
آتش عشق تو افروخته در جان و تنم
سوختم یکسره، ای شمع فروزان، چه...
دل به سودای خیالش زده پر در به در است
جان به امید وصالش همه شب خون جگر است
آتش عشقش چنان در دل و جان شعله فکند
کز شرارش همه عالم به تبی دایم در است
چشم گریان من از هجر رخش چون دریایی
موج در موج غمش، سینه...
دل ز سودای تو شد خانهی ویران ای عشق
جان به قربان رخت، ای گوهر تابان ای عشق
خاک کویت سرمهٔ چشم و دو عالم سایهات
مهر و مه حیران ز رخسار درخشان ای عشق
آتش عشق تو زد شعله به خرمنگهِ عقل
عقل دیوانه شد از این شرر سوزان...
سایهای دیدم ز خورشید، نهان در تاری
نغمهای گمشده در ساز و فغان، در تاری
جان به لب آمد از این درد خموشیدنها
درد پنهان شده در سینه و جان، در تاری
شمع لرزان دلم در شب هجران پژمرد
شعلهای رفته به خاموشی، روان در تاری
آسمان، آینهٔ اشک من...
در دل شب آرزویی، چون شراری ریخته
وز غم هجران، وجودم را غباری ریخته
ساحل امید من، دریای بیانصافی است
موج در موجش، فریب و انتظاری ریخته
در قفس، مرغ دلم نالد به یاد وصل یار
از پریشانی، به هر سو اشکباری ریخته
باغبان، اینجا خزان را کرده گویا پاسبان...