هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران هر کوه بیفرهاد، کاهی به دست به باد
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوهی حوا بزنم یا نزنم ؟
دوستت دارم اگر جز گناهان من است دوستت دارم تا گناهانم باز هم سنگین شود
هر کسی را بهر کاری ساخته اند کار من دیوانه ی او بودن است
تو آن حال خوبى که میخواهمش
از همه سوی جهان جلوه ی او می بینم
خاطرم نیست کسی غیر تو اما انگار همه از خاطر تو میگذرند، الا من
و عصرها نسیمش کاش عطر تو را داشته باشد
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
من آنقدر با تو بوده ام که از بودن کنار دیگران سردم می شود
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
مرگ صد بار بِه از بی تو بودن باشد
بعد از تو هیچ عشقی آتش به خرمنش نیست
به جان تو قسم غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی این هم که جوابی ننویسند جوابیست
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
لب های تو لب نیست، عذابیست الهی باید که عذابی بچشم، گاه به گاهی
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد با خلق نکرده است نه چنگیز نه تاتار
تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست و گر خطاست مرا از این خطا ابایی نیست
عشق یعنی دل من پر بزند در بغلت
عاشق روی توام غیر تو هرگز هوسی نیست مرا
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد
من برای زندگی تو را بهانه می کنم